ماه فرو ماند از جمال محمد سرو نباشد به اعتدال محمد قدر فلک را کمال و منزلتى نیست در نظر قدر با کمال محمد

ارسال شده در اهلبیت, صفحه اصلی | پاسخ دهید:

مرکزفرهنگی ایمان شهادت یازدهمین پیشوای شیعیان حضرت امام حسن عسگری علیه السلام را به پیشگاه امام عصر حضرت مهدی صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و همه شیعیان جهان تسلیت عرض می نماید

در عصر حکومت و خلافت متوکل سفاک ترين خلفاي بني العباس ، ابومحمد حسن بن علي، امام يازدهم از ائمه عشر (ع) و سيزدهمين معصوم از چهارده معصوم (ع)، در شهر تاريخي و پايگاه نشر اسلام مدينه در خانه ي امام هادي دهمين پيشواي جهان اسلام و از يک مادر دانشمند و پرفضيلت ديده به جهان گشود مادرش بانويي صالحه و عارفه به نام سوسن يا حديثه يا سليل بود که بانوان مدينه از محضر پر فيض او بهره هاي علمي مي بردند .
نامي که براي اين مولود انتخاب گرديد همتاي نام جد بزرگوارش امام حسن مجتبي بود که تجديد کننده خاطرات نخستين ثمره ي باغ پر بار رسالت است .
روز ميلاد مبارک او به اتفاق اغلب سيره نويسان اسلامي در روز هشتم ربيع الثاني به سال 232 هجري بود . مدت كوتاه حيات امام به سه دوره تقسيم مي گردد: تا چهار سال و چند ماهگي امام (و به قولي تا 13 سالگي) از عمر شريفش در مدينه سر برده، تا 23 سالگي به اتفاق پدر بزرگوارش در سامرا مي زيسته (او پدر بزرگوارش امام هادي (ع) در محله عسگر قرارگاه سپاه در شهر سامرا زندگي مي كردند و به عسگري لقب يافتند) و تا 29 سالگي يعني شش سال و اندي پس از رحلت امام دهم (ع) در سامرا ولايت بر امور و پيشوايي بر ستون را بر عهده داشته است.
دوران زندگي کوتاه امام حسن عسگري بر سه دوره ي مشخص تقسيم ميگردد:

1- پنج سال در حجاز در شهر زادگاه خود در حضور و مراقبت پدر بزرگوارش.

2- شانزده سال در عراق قبل از دوران امامت وپيشوائي .

3- هفت سال دوران کوتاه وپربار امامت وزعامت در عراق .

سيرت امام حسن عسگري (ع)

امام حسن عسگري (ع ) بياني شيرين و جذاب و شخصيتي الهي، باشکوه و وقار و مفسري بي نظير براي قرآن مجيد بود . راه مستقيم عترت و شيوه صحيح تفسير قرآن را به مردم و به ويژه براي اصحاب بزرگوارش در ايام عمر کوتاه خود روشن کرد .
چگونگي انتخاب امام به امامت

امام هادي (ع) پسر ديگري به نام ابو جعفر محمد داشت كه بنا به برخي از روايات از جمله روايتي كه شيخ طوسي در كتاب الغيبت آورده مقرر بود امامت شيعه به او برسد و امام دهم به امامت او اشارت فرموده بود……. محمدبن علي مردي پارسا و مورد احترام اصحاب پدر خويش بود اما اين پسر در زمان حيات امام از دنيا رفت و بعضي از شيعيان دين از اين بابت به انديشه فرو رفته از جمله ابوهاشم داود بني قاسم جعفري گويد من در اين انديشه بودم كه امام هادي (ع) فرمود: بلي خداوند بجاي ابوجعفر, ابو محمد (امام حسن عسگري (ع)) را امام قرار داد. همچنانكه دربارة اسمعيل (فرزند امام صادق (ع) ) و امام كاظم (ع) چنين شد. اين روايت يكي از روايات مهم دال بر نص امامت امام حسن عسگري (ع) است.

امام دهم را برادر ديگري بود به نام جعفر كه نزد شيعيان به لقب كذاب معروف شد. بعد از آنكه امام عسگري (ع) از سوي پدر به امامت منصوب گرديد. جعفر مدعي وي گرديد و شروع به كار شكني و توطئه گري و فتنه انگيزي بسيار نمود و بعد از رحلت حضرت امام حسن عسگري (ع) دعوي امامت كرد و منكر وجود امام غايب (عج) شد.

داستاني از مهابت آن بزرگ

در حوادث رجب سال 255 ق گفته اند كه دو تن از سادات علوي حسني به نام عيسي بن محمد و علي بن زيد در كوفه شوريدند و عبدالله بن محمد بن داودد بن عيسي را در آن شهر كشتند و عده اي به سبب قتل وي گرفتار و زنداني شدند يكي از اين اشخاص ابوهاشم داوود بن قاسم جعفري است كه روايت مي كند شبي امام حسن حسن عسگري (ع) و برادرش جعفر را به زندان آوردند و جعفر زاري و بي قراري مي كرد ولي حضرت عسگري (ع) او را ساكت مي نمود.

در روا يت مذكور آمده است كه متصدي زنداني كردن امام، صالح بن وصيف يكي از سرداران معروف بوده است… مي گويند عباسيان و منحرفان از آل محمد (ص) بر صالح بن وصيف فشار آوردند كه بر امام در زندان سخت بگيرد و او گفت دو تن از شريرترين افراد را مامور اين كار كرده است اما با ديدن حسن بن علي (ع) تحول يافته و روي به عبادت و نماز آورده اند وقتي علت اين تغيير حالت را از ايشان پرسيدم گفتند: از فيض ديدار امام به اين سعادت رسيده ام او تمام روزها را روزه مي گيرد و هر شب تا بامداد به نماز مي ايستد، با هيچ كس سخن نمي گويد و جز عبادت به كاري ديگر نمي پردازد مهابت او بدان حد است وقتي كه به ما نگاه مي كند به لرزه مي افتيم و خود را به كلي مي بازيم.

موضع علمي و آموزشي امام

مواضع علمي او (ع) در پاسخهاي قاطع و استوار در مورد شبهه ها و افكار كفر آميز و بيان كردن حق، باورشان مناظره و گفتگوهاي موضوعي و مناقشه ها و بحثهاي علمي، و همزمان با آن فعاليتها،‌ كوششهاي ديگر از قبيل صادركردن بيانيه هاي علمي و … (بوده است)….
كندي (ابويوسف يعقوب بن اسحاق) فيلسوف عراقي در زمان امام (ع) پيرامون متناقضات قرآن،‌كتابي تدوين كرد بوسيله بعضي از منسوبان به حوزه علمي او، ‌با او تماس گرفت و كوشش او را با شكست روبرو كرد وكندي را قانع فرمود كه در اشتباه بوده است. كندي توبه كرد اوراق خود را سوزانيد.

موضع نظارت بر پايگاههاي مردمي

موضع امام (ع) در اين زمينه، نظارت بر پايگاههاي مردي خود و پشتيباني از آن پايگاهها و بالابردن درجه آگاهي آنها و مجهز كردن آن با همه اسلوبها و روشهاي پايداري و بالابردن به سطح پشتازان متعهد بود.

امام غالباً آنان را هشدار مي داد تا در دام عباسيان نيفتد ودر مصائب روزگار از نظر اقتصادي و اجتماعي به علت بدبختيها و رفتار بيرحمانه حكام كه با آن روبرو مي شدند، به آنان كمك مي رسانيد…..

ـ براي امام از مناطق گوناگون اسلامي كه پايگاههاي توده اي او آنجا بود، بوسيله نمايندگان او كه در آن مناطق پراكنده بودند اموال بسيار مي بردند و امام با دقت بسيار و با روشهاي گوناگون مي كوشيدند تا آن امر را كاملاً از چشم دولتيان بپوشاند و به نحوي پنهاني عمل كند….

ـ دولت عباسيان در برابر ياران امام (ع) و در پايگاههايي كه پشتيبان ا بودند، قاطعانه و بيرحمانه ايستادگي مي كرد و براي از ميان برداشتن خط مشي و برنامه امام و پراكندن و اداره كردن ياران او كوششهاي فراوان بعمل آورد….

موضع امام درمقابل آن كوششها، پندگويي بود كه به ياران دلداري مي داد و مي فرمود: (تهيدست و با ما بودن، بهتر كه توانگر بودن و با غير ما بودن. كشته شدن با ما، بهتر كه زنده بودن با دشمن! ما براي هر كس كه به ما پناه آورد،‌ پناهگاهيم و براي آن كس كه بخواهد به وسيله ما ببيند، نوريم، و آن كس را كه به ما پناه آورده، عصميتم و هر كس كه ما را دوست بدارد بحقيقت در بزرگي و مقام با ما است و هر كس كه از ما منحرف گردد، جاي او در آتش است)

موضع چهارم آماده كردن مسئله غيبت

ـ امام حسن عسكري (ع) كه به وضوح مي ديد كه اراده الهي براي ايجاد دولت الله بر روي زمين و در برگرفتن همه جهان انسانيت و گرفتن دست مستضعفان در زمين، تا خوف آنان به امنيت خاطر تبديل گردد و خداي را عبادت كنند و هيچ چيز را شريك او نگيرند …….

ـ براين تعلق گرفته است كه فرزندش غيبت كند…….

ـ فعاليت امام حسن عسكري (ع) و برنامه ريزي او در تحقق بخشيدن هدف مزبور به دو كار مقدماتي نيازداشت:

1- مخفي كردن مهدي (عج) از چشم مردن و نشان دادن وي فقط به بعضي از خواص

2- آنكه به هر ترتيب، فكر غيبت را در اذهان و افكار رسوخ دهد و به مردم بفهماند كه اين مسئوليت اسلامي را بايد تحمل كنند و مردم را به اين انديشه و متفرعات آن عادت دهند….

بيانيه امام حسن عسكري (ع) سه شكل داشت

الف) …… بيانيه هاي كلي و عمومي درباره صفات مهدي (ع) از قبيل: «وقتي قيام كند، در ميان مردم با علم خود داوري خواهدكرد مانند داوري داود كه از بينه و دليل پرسشي نمي كرد».

ب‌) توجيه و نقد سياسي در مورد اوضاع موجود، و مقرون كردن آن به انديشه وجود مهدي (ع) و ضرورت ايجاد دگرگونيها از سوي او و از اين قبيل است: «وقتي قائم خروج كند به ويران كردن منابر و جايگاههاي خصوصي در مساجد فرمان خواهد داد اين جايگاهها به منظور امنيت و محافظت خليفه از تعدي، و براي افزودن هيبت او در دل ديگران بنا شده است.»

ج‌) اعلاميه هاي كلي براي پايگاهها و اصحابش كه در آن، ابعاد انديشه غيبت براي آنان و ضرورت آمادگي و عمل به آن از ناحيه رواني و اجتماعي توضيح داده شده بود، تا غيبت امام (ع) و جدايي او را از آنان بپذيرند. امام به ابن بابويه نامه اي نوشت و در آن فرمود: «بر تو باد بردباري و انتظار گشايش، پيمبر فرمود: برترين عمل امت من انتظار كشيدن گشايش است و شيعه ما پيوسته در اندوه است تا فرزندم ظهوركند……..»

3- راه ديگري كه امام براي آمادگي غيبت دراذهان مردم انجام داد پنهان نمودن خود و برقراري رابطه با دوستان و طرفداران ازطريق مكاتبه و مراسله بوده است. همچنين نظام و روش وكالتي و وساطتي كه امام حسن عسكري (ع) با پايگاههاي مردمي خود برگزيد، روشي ديگر از روشهاي بود كه براي فهماندن مسئله غيبت آماده شده بود………….

شهادت امام( ع)

از ابو الاديان نقل كرده اند كه گفت: من خادم امام عسكري بودم و رسائل او را به شهرهاي ديگر مي بردم و جواب مي آوردم،‌ در بيماري منتهي به رحلت وي هم نزد او رفتم نامه هايي را كه نوشته بود به من داد و فرمود به مداين ببرم من رفتم و پس از پانزده روز برگشتم اما ديدم بانگ زاري و شيون از خانه امام بلند است و جعفر بن علي بر در خانه ايستاده به تعزيت شيعيان پاسخ مي دهد. با خود گفتم اگر اين مرد امام شد باشد كار امامت دگرگون خواهد شد. در اين آن خادمي بيامد و به جعفر گفت كار تكفين تمام شد بيا بر جنازه برادرت نماز بگزار جعفر و همه حاضران به داخل خانه رفتند من هم رفتم و امام را كفن شده ديدم. جعفر پيش رفت تا در نماز امامت كند وقتي خواست تكبير بگويد ناگهان كودكي با چهرة گندمگون و موئي كوتاه و مجعد و دندانهايي كه بينشان گشادگي بود پيش آمد ورداي جعفر را كشيده گفت: اي عم عقب برو من براي نماز بر پدرم از تو شايسته ترم جعفر در حاليكه رنگش از خشم تيره شد عقب رفت و آن كودك بر جنازه امام نماز گزارد او مهدي موعود امام دوازدهم (عج) بود.

تاليفات امام حسن عسكري (ع)

1- تفسير قرآن منسوب به او
2- نامه آن حضرت به اسحاق ابن اسماعيل نيشابوري
3- مجموعه حكم، مواعظ و كلمات قصار امام كه در كتب حديث و تاريخ ثبت است.
4 – «رساله المنقبه» درمسائل حلال و حرام كه منسوب به اوست و «ابن شهر آشوب» در كتاب «مناقب» از آن سخن گفته است

ارسال شده در اهلبیت, دسته‌بندی نشده, صفحه اصلی | پاسخ دهید:

رحلت پیامبر اکرم(ص)وشهادت امام حسن مجتبی(ع)و شهادت علی بن موسی الرضا را به امام زمان(ع) و تمامی شیعیان جهان و رهروان حق تسلیت عرض می نماییم.

سلام بر تو اي فرستاده خوبي ها، اي مهربانترين فرشته خاک. تو از ملکوت آسمان به زمين فرا خوانده شدي تا انسان را با معناي واقعي اش آشنا کني. تو، آفتاب روشن حقيقت بودي در شام تيره زندگي. از مشرق دلها برآمدي و اکنون، آسمان تب دار غروب جانگداز توست.
در سال يازدهم هجرت رسول اكرم (ص) در آخرين سفرحج (در عرفه)، در مكه و در غديرخم، در مدينه قبل از بيمارى و بعد از آن در جمع ياران و يا در ضمن ‏سخنرانى عمومى، با صراحت و بدون هيچ ابهام، از رحلت ‏خود خبر داد. چنان كه قرآن رهروان رسول خدا (ص) را آگاه ساخته بود كه ‏پيامبر هم در نياز به خوراك و پوشاك و ازدواج و وقوع بيمارى و پيرى مانند ديگر افراد بشر است و همانند آنان خواهد مرد. پيامبر اكرم (ص) يك ماه قبل از رحلت فرمود:
” فراق نزديك شده و بازگشت ‏به سوى خداوند است. نزديك است فراخوانده شوم و دعوت حق را اجابت نمايم و من دو چيز گران در ميان شما مى ‏گذارم و مى ‏روم: كتاب خدا و عترتم، و خداوند لطيف و آگاه به من خبر داد كه اين دو هرگز از يكديگر جدا نشوند تا كنار حوض كوثر برمن ‏وارد شوند. پس خوب بينديشيد چگونه با آن دو رفتار خواهيد نمود.”
در حجه ‏الوداع در هنگام رمى‏ جمرات فرمود: “مناسك خود را از من ‏فرا گيريد، شايد بعد از امسال ديگر به حج نيايم و هرگز مرا ديگر در اين جايگاه نخواهيد ديد.”
روزى به آن حضرت خبر دادند كه مردم از وقوع مرگ شما اندوهگين ‏و نگرانند. پيامبر در حالى كه به فضل بن عباس و على بن ‏ابي‌‏طالب (ع) تكيه داده بود به سوى مسجد رهسپار گرديد و پس ازدرود و سپاس پروردگار، فرمود: “به من خبر داده‏ اند شما از مرگ ‏پيامبر خود در هراس هستيد. آيا پيش از من، پيامبرى بوده است كه‏ جاودان باشد؟! آگاه باشيد، من به رحمت پروردگار خود خواهم ‏پيوست و شما نيز به رحمت پروردگار خود ملحق خواهيد شد.”
روزي ديگر پيامبر (ص) با کمک علي (ع) و جمعي از ياران خود به قبرستان بقيع رفت و براي مردگان طلب آمرزش کرد . سپس رو به علي (ع) کرد و فرمود: ” کليد گنجهاي ابدي دنيا و زندگي ابدي در آن، در اختيار من گذارده شده و بين زندگي در دنيا و لقاي خداوند مخير شده ام، ولي من ملاقات با پروردگار و بهشت الهي را ترجيح داده ام.”
در چند روز آخر از زندگى رسول اكرم (ص) آن بزرگوار در مسجد پس از انجام نماز صبح فرمود:
“اى مردم! آتش فتنه‏ ها شعله ‏ور گرديده و فتنه‏ ها همچون پاره‏هاى امواج تاريك شب روى آورده است. من در روز رستاخيز پيشاپيش شما هستم و شما در حوض کوثر بر من در مي آئيد. آگاه باشيد که من درباره ثقلين از شما مي پرسم، پس بنگريد چگونه پس از من درباره آن دو رفتار مي کنيد، زيرا که خداي لطيف و خبير مرا آگاه ساخته که آن دو از هم جدا نمي شوند تا مرا ديدار کنند. آگاه باشيد که من آن دو را در ميان شما به جاي نهادم
( کتاب خدا و اهل بيتم ). بر ايشان پيشي نگيريد که از هم پاشيده و پراکنده خواهيد شد و درباره آنان کوتاهي نکنيد که به هلاکت مي رسيد.”
آنگاه پيامبر (ص) با زحمت به سوي خانه اش به راه افتاد. مردم با چشماني اشک آلود آخرين فرستاده الهي را بدرقه مي کردند. در آخرين روزها پيامبر به علي (ع) وصيت نمود که او را غسل و کفن کند و بر او نماز بگزارد. علي (ع) که جانش با جان پيامبر آميخته بود، پاسخ داد: ” اي رسول خدا ، مي ترسم طاقت اين کار را نداشته باشم. “
پيامبر (ص) علي (ع) را به خود نزديک کرد . آنگاه انگشترش را به او داد تا در دستش کند. سپس شمشير، زره و ساير وسايل جنگي خود را خواست و همه آنها را به علي سپرد.
فرداي آن روز بيماري پيامبر (ص) شدت يافت اما او در همين حال نيز اطرافيان خود را درباره حقوق مردم و توجه به مردم سفارش مي کرد. سپس به حاضران فرمود: ” برادر و دوستم را بخواهيد به اينجا بيايد.” ام سلمه، همسر پيامبر گفت: ” علي را بگوييد بيايد. زيرا منظور پيامبر جز او کس ديگري نيست.” هنگامي که علي (ع) آمد ، پيامبر به او اشاره کرد که نزديک شود. آنگاه علي (ع) را در آغوش گرفت و مدتي طولاني با او راز گفت تا آنکه از حال رفت و بيهوش شد. با مشاهده اين وضع، نواده هاي پيامبر (ص) حسن و حسين (ع) به شدت گريستند و خود را روي بدن رسول خدا افکندند. علي (ع) خواست آن دو را از پيامبر (ص) جدا کند. پيامبر (ص) به هوش آمد و فرمود:
“علي جان آن دو را واگذار تا ببويم و آنها نيز مرا ببويند، آن دو از من بهره گيرند و من از آنها بهره گيرم.”
سرانجام پيامبر (ص) هنگامي که سرش بر دامان علي (ع) بود، جان به جان آفرين تسليم کرد.
جلوه هايي از حقيقت وجودي نبي اکرم (ص) در قرآن کريم
از عايشه پرسيدند: اخلاق پيامبر چگونه بود؟ پاسخ داد: خلق و خوي پيامبر(ص)، قرآن بود شخصيت جامع و چند بعدي پيامبر اسلام و كمال و عظمت معرفتي، اخلاقي و وجودي آن بزرگوار، قرآن مجسم و ناطق است كه به عنوان نماد مطلق و تام انسان كامل در ميان آدميان، حجت و الگويي ماندگار مي باشد.
اگر قرآن كريم، كلام تشريعي حضرت حق است، پيامبر اكرم (ص) كلمه الله الاعظم و كلام تكويني خدا است. اگر قرآن كتابي است با حقايق جاودانه و هميشگي، پيامبر اكرم (ص) نيز حقيقتي عيني و جاودانه است. اگر قرآن بطون و لايه هاي معنايي و مصداقي عميق و گسترده اي دارد كه تلاش براي كشف آن حقايق بايد استمرار داشته باشد، پيامبر اكرم (ص) نيز ذخيره اي تمام نشدني و حقيقتي است عيني و انساني، كه شناخت ابعاد مختلف شخصيت ايشان و دستيابي به عمق سيره، سلوك و سنت آن حضرت به جهاد و اجتهادي مستمر نيازمند است. اگر نياز بشريت به قرآن هرگز پايان نمي يابد و تكامل علمي و اجتماعي انسان، نياز او را به حقايق قرآن كريم نه تنها كاهش نمي دهد كه روزافزون مي سازد، نياز انسان امروز و فردا به پيامبر اكرم(ص) و درس ها و آموزه هاي ايشان پايان ناپذير است و اگر اسلام خاتم اديان و قرآن خاتم كتب آسماني است، پيامبر اكرم (ص) خاتم النبياء و قله رفيع كمال انساني است. او خليفه الله الاعظم و واسطه ابدي نزول فيض الهي است كه: و ما ارسلناك الا رحمه للعالمين. قرآن كريم نسخه مكتوب حقيقت نور محمدي (ص) است و پيامبر اكرم (ص) آينه تمام نماي صفات حسناي حق و نور مطلق خداوند متعال بر عالم و آدم.
پيامبر اكرم (ص) به اميرالمؤمنين(ع) فرمود: علي! كسي جز تو و من خدا را نشناخت و كسي جز خدا و تو مرا نشناخت و كسي جز خدا و من تو را نشناخت. شناخت و معرفت حضرت حق- جل و علا- در حد اعلايي كه براي غيرخدا ميسر است، جز براي كساني كه در كانون نور محمد (ص) و علي (ع) قرار دارند، امكان پذير نيست، چرا كه اين معرفت و شناخت معرفتي است شهودي و نه ذهني، معرفتي است متناسب با اوج كمال و تعالي شناسنده، نه مدرسه اي و استدلالي. از آن سو نيز معرفت تام نبي (ص) و وحي (ع) جز براي حضرت حق، براي كسي حاصل نمي شود، چرا كه ديگران همه فروتر از اين دو وجود مقدس- كه نور واحدي از منشأ واحدند- مي باشند و دستيابي به معرفت تام آنان برايشان مقدور نخواهد بود. حضرت حق در قرآن كريم فراوان درباره پيامبر اكرم (ص) و معرفي ايشان سخن گفته است كه براي آشنايي با جايگاه عظيم نبي اكرم (ص) به اين آيات بايد مراجعه كرد: در قرآن كريم اطاعت خدا و پيامبر (ص) در كنار هم مطرح و اطاعت از رسول خدا، همان اطاعت خدا شمرده شده است. آزار و ايذاء پيامبر اكرم (ص) موجب عذاب دردناك و لعنت خداوند در دنيا و آخرت تلقي شده و دوستي خداوند متعال مشروط به اطاعت از پيامبر اكرم (ص) گرديده است. خلق و خوي الهي پيامبر اكرم و رحمت و عطوفت آن حضرت مايه انسجام و وحدت مسلمانان به شمار آمده و با تعبير وانك لعلي خلق عظيم، توصيف شده، تعبيري كه تنها درباره پيامبر به كار رفته است. پيامبر اكرم (ص) عامل رهايي و آزادي مردمان از زنجيرها و بندهاي سخت معرفي شده است.
بندهايي كه از سويي خرافات و عادات زشت و از سوي ديگر ستمگران و سلطه جويان بر فكر و انديشه و رفتار و حركت تعالي جويانه انسان ها ايجاد كرده اند. او عبدخدا معرفي شده است كه با عبوديت و بندگي ذات حق، به عالي ترين درجه عبوديت دست يافته و از همه تعلقات و وابستگي ها رها شده است. گستره فيض و لطف نبي اكرم نه تنها همه مردمان و آدميان كه عالميان را شامل شده و آن حضرت به عنوان رحمه للعالمين معرفي شده است…. اين توصيف ها گوشه اي از معرفي پيامبر (ص) در قرآن است كه مروري همراه با تأمل و درنگ در اين آيات و ديگر آيات، مي تواند آفاق و ابعاد شخصيت الهي نبي اكرم (ص) را براي ما روشن سازد.
علاوه بر اين، برخي سوره هاي قرآن كريم اساساً در شأن پيامبر اكرم (ص) است و اين غير از سوره هايي است كه به وجود مبارك آن حضرت تأويل شده است. يس كه قلب قرآن كريم است و سرچشمه هايي از معرفت و حكمت از آن جاري است، به پيامبر اكرم (ص) منسوب است. سوره 47 قرآن کريم به نام نامي آن بزرگوار نام نهاده شده است: “محمد” (ص)، علاوه براين سوره فتح، سوره حجرات، سوره نجم، سوره مجادله، سوره تحريم، سوره قلم، سوره مزمل، سوره مدثر، سوره بلد، سوره ضحي، سوره شرح (انشراح)، سوره تين، سوره علق، سوره قدر، سوره كوثر برخي از سوره هايي است كه ناظر به شأن و جايگاه عظيم و مرتبه رفيع آن حضرت در پيشگاه خداوند متعال است. هر كدام از اين سوره ها و آيات نوراني آن، مالامال از حرمت و لطفي است كه خالق متعال براي اين برترين بنده مقرب خود قائل است.

در اينجا وصيت نامه امام مجتبي عليه السلام را که خطاب به برادر خود امام حسين عليه السلام است را مي آوريم تا با گوش دل آخرين توصيه هاي امام خود را شنوا و سپس عامل باشيم.

و اين هم وصيتي است که از امالي شيخ(ره) نقل شده که به برادرش امام حسين(ع) فرمود:
” هذا ما اوصي به الحسن بن علي الي اخيه الحسين بن علي: اوصي انه يشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريک له، و انه يعبده حق عبادته، لا شريک له في الملک، ولا ولي له من الذل، و انه خلق کل شيء فقدره تقديرا، و انه اولي من عبد، و احق من حمد، من اطاعه رشد، و من عصاه غوي، و من تاب اليه اهتدي.
فاني اوصيک يا حسين بمن خلفت من اهلي و ولدي و اهل بيتک ان تصفح عن مسيئهم، و تقبل من محسنهم، و تکون لهم خلفا و والدا، و ان تدفنني مع رسول الله صلي الله عليه و آله فاني احق به و ببيته، فان ابوا عليک فانشدک الله بالقرابة التي قرب الله عزوجل منک و الرحم الماسة من رسول الله صلي الله عليه و آله ان تهريق في محجمة من دم، حتي نلقي رسول الله صلي الله عليه و آله فنختصم اليه و نخبره بما کان من الناس الينا بعده” ثم قبض (ع) .(1)
” اين است آنچه وصيت مي کند بدان حسن بن علي به برادرش حسين بن علي: وصيت مي کند که گواهي دهد معبودي جز خداي يکتا نيست که شريک ندارد، او پرستش مي کند او را بدان جهت که شايسته پرستش است، شريکي در سلطنت ندارد و سرپرستي از خواري براي او نيست، و براستي که هر چيزي را او آفريده و بخوبي و به طور کامل اندازه گيري آن را مقدر فرموده، و شايسته ترين معبود، و سزاوارترين کسي است که او را ستايش کنند، هر که فرمانبرداري او کند راه رشد را يافته، و هر کس که نافرمانيش کند به گمراهي و سرگشتگي افتاده و هر کس به سوي او بازگردد راهنمايي گشته است.
من تو را سفارش مي کنم اي حسين به بازماندگانم از خاندان و فرزندان و خانواده خودت که از بدکارشان درگذري، و از نيکوکارشان بپذيري، و براي آنها جانشيني و پدري مهربان باشي، و ديگر آنکه مرا کنار رسول خدا دفن کني که من به او و خانه او شايسته تر از ديگران هستم…
و اگر از اين کار مانع شدند و جلوگيري کردند، من تو را به حق قرابت و نزديکي که خدا براي تو قرار داده و قرابتي که با رسول خدا داري سوگندت مي دهم که اجازه ندهي در اين راه به خاطر من به اندازه خوني که از حجامت گرفته مي شود خون ريخته شود تا آنگاه که رسول خدا(ص) را ديدار کنيم و شکايت خود به نزد او بريم، و آنچه از اين مردم پس از وي بر سر ما رفته به او گزارش کنيم…”
اين را فرمود و از دنيا رفت، درود خدا بر او باد.
و در روايت شيخ مفيد(ره) اينگونه آمده که پس از جريان مسموم شدن خود فرمود:
” فاذا قضيت فغمضني و غسلني و کفني و احملني علي سريري الي قبر جدي رسول الله (ص) لا جدد به عهدا، ثم ردني الي قبر جدتي فاطمة بنت اسد رضي الله عنها فادفني هناک، و ستعلم يا ابن ام ان القوم يظنون انکم تريدون دفني عند رسول الله(ص) فيجلبون في ذلک، و يمنعونکم منه، و بالله اقسم عليک ان تهريق في امري محجمة دم”. ” چون من از دنيا رفتم، چشم مرا بپوشان و مرا غسل ده و کفن نما، و مرا در تابوت و به سوي قبر جدم رسول خدا(ص) ببر تا ديداري با او تازه کنم، سپس به سوي قبر جده ام فاطمة بنت اسد رضي الله عنها ببر و در آنجا دفنم کن، و زود است بداني اي برادر که مردم گمان کنند شما مي خواهيد مرا کنار رسول خدا(ص) به خاک بسپاريد، پس در اين باره گرد آيند و از شما جلوگيري کنند، تو را به خدا سوگند دهم مبادا درباره من به اندازه شيشه حجامتي خون ريخته شود.”

ارسال شده در اهلبیت, دسته‌بندی نشده, صفحه اصلی | پاسخ دهید:

اسلام را عاشورا بیمه کرد و عاشورا را اربعین.

سر نى در نينوا مى‏ماند اگر زينب نبود
كربلا در كربلا مى‏ماند اگر زينب نبود
چهره سرخ حقيقت بعد از آن طوفان رنگ‏
پشت ابرى از ريا مى‏ماند اگر زينب نبود
چشمه فرياد مظلوميت لب تشنگان‏
در كوير تفته جا مى‏ماند اگر زينب نبود
زخمه زخمى‏ترين فرياد،در چنگ سكوت‏
از طراز نغمه وا مى‏ماند اگر زينب نبود
در طلوع داغ اصغر،استخوان اشگ سرخ‏
در گلوى چشمها مى‏ماند اگر زينب نبود
ذو الجناح داد خواهى،بى‏سوار و بى‏لگام‏
در بيابانها رها مى‏ماند اگر زينب نبود
در عبور از بستر تاريخ،سيل انقلاب‏
پشت كوه فتنه‏ها مى‏ماند اگر زينب نبود(

اینک قریب چهل روز از غروب غم فزای شهادت شقایق‌ها می‌گذرد؛ و اینک از صدای نحص شلاق خزان بر پیكر آلاله‌ها، اربعینی می‌گذرد و اسارت، سیلی، غربت، فریاد و بیدارگری سهم حاملان پیغام وسفیران عترت و عظمت شد.

و ما در سوگ ابرمردی نشسته یم كه حیات اسلام مدیون رگ‌های پاره پاره اوست. قصه سر و نیزه، قصه لب‌های خونین و قرآن، قصه سیلی و صورت گلگون كودک غمگین و تمام حقیقت هایی كه هر سال از پرده چشمان ما می گذرد را شنیده ایم.

اربعینی با دختر كوچک حسین (ع) مهر را در آغوش گرفتیم، ناله زدیم، درد دل‌ها گفتیم و شكوه‌ها روانه كردیم. اربعینی از عمق جان، فریاد یا حسین كشیدیم، بر سینه زدیم و خنده را حرام كردیم. آرى، تنها زیارت اربعین سیدالشهداء علیه‏ السلام است كه مؤمن خالص را از دیگران تمیز مى‏دهد، و دوستان اهل بیت‏ علیهم‏ السلام را از غیر آنان جدا مى ‌كند. و مؤمن واقعى كسى است كه نگذارد آثار نهضت‏ حسین ‏علیه‏ السلام فراموش شود و در قدردانى و شركت در هدف آن حضرت كوتاهى نورزد.

پیروان و دوستان امام حسین ‏علیه‏ السلام امیدوارند تا از این طریق مشمول این حدیث نبوى شوند كه جابر بن عبدالله انصارى – از صحابه رسول خداصلى الله علیه و آله و سلم و نخستین زائر قبر حضرت ابا‏‌عبدالله در اولین اربعین سیدالشهداء روایت كرده است: «كسى كه قومى را دوست دارد با آنها محشور مى ‌شود و كسى كه عمل قومى را دوست دارد با ایشان شریک مى‌‏باشد».
4)

در آن غروب غمبار كه “آفتاب عزت” از میان هیاهوی ذلت بر سرِ نیزه ای خونین طلوع آغاز کرد ، سلاله اي از تبار روشنايي ها و پاكي ها ، بانويي از جنس باران ، به سپيدی یاس و به درخشندگی الماس ، حماسه ای نوین را رقم زد و بر دلداران حسيني كه زير سايه هاي غم و تيغ هاي بي عدالتي خم شده بودند بذر شكيب پاشید و درخت صبر روياند تا کاروان نینوا ، به همان استواری که کعبه را تا کربلا آمده بود ، تا شام را نیز طی طریق کند و کربلا را وسعتی به اندازه تمام جهان و عاشورا را عظمتی به قدر همه تاریخ ببخشد ؛ او کسی نبود جز زینب ، دختر علی و فاطمه که سلام خدا بر همه شان باد!

در گرانبهاي علي كه حامل فصاحت و بلاغت بود ، جامه رشادت و ايثار پوشید و در ميدان جهاد تا قلب یزید تاخت ؛ ذوالفقار بیانش اهريمن را زبون كرد و عرفانش آنجا كه دشمنان خواستند سرو قامتش را خم كنند ، ” ما رأيت الا جميلا ” را خلقت نمود.

او ام المصائب است اما در همان حال در ظهری که امام و برادرش حسین به خون می نشیند رو به آسمان مي كند و با خدايش چنين راز می گوید : “اللهم تقبل منا هذالقربان .”
پيام رسان عاشورا از صبح ازل تا شام ابد پرده از چهره كريه ظالمان بر مي دارد و حقانيت حسين و راه ابدی حسین را بر تارک تاریخ تکرار می کند تا همه بدانند كربلا در كربلا جا مانده بود ، اگر زینب نبود.

او شاگرد مکتب زهرا بود و استاد زنان عالم و هم از این روست که نجوا باید کرد با آن فخر اسلام، فاضله كامله، صديقه الصغري، ناموس الكبري و شير زن كربلا که بي بي جان ، زينب! چگونه است كه تو كوه صبر باشي و من نگاهم بي صبري باشد ؛ تو درياي ايثار باشي من در امواجت شناور نباشم ؛ تو بزم شهادت مهيا كني و من ميهمانت نگردم ؛تو خورشید هدایت باشی و من نور از تو نگیرم ؟

زينبم! بگذار بگويم تا نسل ها بر روي زمين حيات دارند و تا ماه به دور زمین و زمين به دور خورشيد مي گردد، این زنان شیفته شیعی شهادت جویند که دور تو می گردند و طواف حیا می کنند و بلا گردان راه پرشکوهت می شوند.

زينب جان ! سوگند به ایمان محمدی ات ، به شكوه علوی ات ، به حیای فاطمی ات ، به عظمت حسنی ات ، به مظلومیت حسینی ات و به صبوری زینبی ات ، زنان و دختران شیعه را در درازای تاریخ ، آنسان که اسیر یزید روزگارند ، چونان اهل حرم کربلا ، پرستار باش که قافله ای به بزرگی شیعه ، چشم امید به عمه سادات دارند.

ارسال شده در اهلبیت, دسته‌بندی نشده, صفحه اصلی | پاسخ دهید:

مبارزهء حضرت ابي عبدالله الحسين (ع) و شهادت آن مظلوم

از بعض ارباب مقاتل نقل است كه چون حضرت سيدالشهداء عليه السلام نظر كرد هفتاد و دو تن از ياران و اهلبيت خود را شهيد و كشته بر روي زمين ديد عازم جهاد گرديد، پس به جهت وداع زنها رو به خيمه كرد و پردگيان سرادق عصمت را طلبيد و ندا كرد كه اي سكينه، اي فاطمه، اي زينب، اي ام كلثوم. عَلَيْكُنَّ مِنّي السَّلامُ:

وَاَسْكَنَّ مِنهُ الذَّيلَ مُنتجِباتِ
وَ يا كَهْفَ اَهْلِ الْبَيْتِ في الاْزَماتِ
وَ يا لَيْتَنا لَمْ نَمْتَحِنْ بِحَيات
وَ مَنْ لَلْعُذاري عِنْدَ فَقْدِ وُلاه
زد حلقه گرد او همه چون هاله گرد ماه
وين موكنان بگريه كه شد روز ما تباه

فَقٌمن وَاَرْسَلنَ الدُّموُعَ تَلَهُفّا
اِلي اَيْنَ يَابْنَ الْمُصْطَفي كوْكَبَ الدُّجي
فَيا لَيْتَنا مِتْنا وَلَمْ نَرَمانَري
فَمَنْ لِلْيَتامي اِذْ تَهَدَّمَ رُكْنُهُمْ
سرگشته بانوان سراپرده عفاف
آن سر زنان به ناله كه شد حال ما زبون

پس سكينه عرض كرد يا اَبَه اَسَتَسْلَمْت لِلْمَوتِ اي پدر آيا تن به مرگ داده‌اي؟ فرمود چگونه تن به مرگ ندهد كسي كه ياور و معيني ندارد عرض كرد پس ما را به حرم جدمان بازگردان، حضرت در جواب بدين مثل تمثل جست:

هَيْهاتَ لَوتُرِكَ الْقَطالَنام.

اگر صياد از مرغ قطا دست بر مي‌داشت آن حيوان در آشيانة‌ خود آسوده مي‌خفت. كنايت از آنكه اين لشكر دست از من برنمي‌دارند، و نمي‌گذارند كه شما را به جائي برم، زنها صدا به گريه بلند كردند، حضرت ايشان را ساكت فرمود. و گويند كه آن حضرت رو به ام كلثوم نمود و فرمود.

اوُصيكِ يا اُخَيَّه بِنَفْسِكِ خَيْراً وَ اِنّي بارِرٌ اِلي هؤلاءِ الْقَوْم.

در اثبات الوصيه است كه امام حسين عليه السلام حاضر كرد علي بن الحسين عليه السلام را و آن حضرت بیمار بود پس وصيت فرمود به او به اسم اعظم و مواريث انبياء عليهم السلام و آگاه نمود او را كه علوم و صحف و مصاحف و سلاح را كه از مواريث نبوتست نزد ام سلمه رضي الله عنها گذاشته و امر كرده كه چون امام زين العابدين عليه السلام برگردد به او سپارد.

در دعوات راوندي از حضرت امام زين العابدين عليه السلام روايت كرده كه فرمود پدرم مرا در بر گرفت و به سينه خود چسباند در آن روز كه كشته شد وَالدّمآءُ تَغْلي و خونها در بدن مباركش جوش مي‌خورد، و فرمود اي پسر من حفظ كن از من دعائي را كه تعليم فرمود آنرا به من فاطمه صلوات الله عليه و تعليم فرمود به او رسول خدا صلي الله عليه و آله و تعليم نمود به آن حضرت جبرئيل از براي حاجت و مهم و اندوه و بلاهاي سخت كه نازل مي‌شود و امر عظيم و دشوار و فرمود بگو:

بِحَقّ يس وَالْقُرانِ الْحَكيمِ وَ بِحَقّ طه وَالْقُرانِ الْعَظيم يا مَنْ يَقْدِرُ عَلي حَوائِج السّائِلينَ يا مَنْ يَعْلَمُ ما في الضَّميرِِ يا مُنَفّسَ عَنِ الْمَكروُبينَ يا مُفَرّجَ عَنِ الْمَغْمُومينَ يا ارحِمَ الشَّيْخ الْكبيرِ يا رازِقَ الّطِفْلِ الصَّغيرِ يا مَنْ لايَحْتاجُ اِلَي التَّفْسيرِ صَلّ عَلي مُحًّمَدٍ وَ الِ مُحَّمَدٍ وَ افعَلْ بي كَذا وَ كَذا.

در كافي روايت شده كه حضرت امام زين العابدين عليه السلام وقت وفات خويش حضرت امام محمد باقر عليه السلام را به سينه چسبانيد و فرمود اي پسر جان من وصيت مي‌كنم ترا به آنچه كه وصيت كرد به من پدرم هنگامي كه وفاتش حاضر شد و فرمود اين وصيت را پدرم به من نموده فرمود,

يا بُنّيَّ اِيّاكَ وَ ظُلْمَ مَنْ لايَجِدُ عَلَيْكَ ناصِراً اِلاّض اللهُ.

اي پسر جان من بپرهيز از ظلم بر كسي كه ياوري و دادرسي ندارد مگر خدا.

راوي گفت پس حضرت سيدالشهداء عليه السلام به نفس نفيس عازم قتال شد. امام زين العابدين عليه السلام چون پدر بزرگوار خود را تنها و بيكس ديد با آنكه از ضعف و ناتواني قدرت برداشتن شمشير نداشت راه ميدان پيش گرفت، ام كلثوم از قفاي او ندا در داد كه اي نور ديده برگرد، حضرت سجاد عليه السلام فرمود كه اي عمه دست از من بردار و بگذار تا پيش روي پسر پيغمبر صلي الله عليه و آله جهاد كنم، حضرت سيدالشهداء عليه السلام به ام كلثوم فرمود كه باز دار او را تا كشته نگردد و زمين از نسل آل محمد عليهم السلام خالي نماند. بالجمله امام حسين عليه السلام در چنين حال از محبت امت دست بازنداشت و همي خواست بلكه تني چند به راه هدايت درآيد و از آن گمراهان روي برتابد. لاجرم ندا در داد كه آيا كسي هست كه ضرر دشمن را از حرم رسول خدا صلي الله عليه و آله بگرداند؟ آيا خداپرستي هست كه در باب ما از خدا بترسد؟ آيا فريادرسي هست كه اميد ثواب از خدا داشته باشد و به فرياد ما برسد؟ آيا معيني و ياوري هست كه به جهت خدا ياري ما كند؟ زنها كه صداي نازنينش را شنيدند به جهت مظلومي او صدا را به گريه و عويل بلند كردند.

در كتاب احتجاج مسطور است كه حضرت از اسب فرود آمد و با نيام شمشير گودي در زمين كند و آن كودك را به خون خويش آلوده كرد پس او را دفن نمود.

طبري از حضرت ابوجعفر باقر عليه السلام روايت كرده كه تيري آمد رسيد بر گلوي پسري از آن حضرت كه در كنار او بود پس آن حضرت مسح مي‌كرد خون را بر او و مي‌گفت: اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا فَقَتَلُونا.

پس امر فرمود آوردند حبره‌اي و آن جامه‌اي است يماني آن را چاك كرد و پوشيد پس با شمشير به سوي كارزار بيرون شد، انتهي. بالجمله چون از كار طفل خويش فارغ شد سوار بر اسب شد و روي به آن منافقان آورد و فرمود:

عَنْ‌ ثَوابِ الله رَبّ الثّقَلَيْنِ
حَسَنَ الْخَيرِ كَريمَ الاَبَوَيْنِ
اُحْشُرُوا النَّاس اِلي حَرْبِ الْحُسَيْنَ

كَفَرَ الْقَوْمُ وَ قِدْماً رَغِبُوا
قَتَلَ الْقَوْمُ عَلِيّاً وَابْنَهُ
حَنَقاً مِنْهُمْ وَ قالُوا اَجْمِعُوا

پس مقابل آن قوم ايستاد و در حالتي كه شمشير خود را برهنه در دست داشت و دست از زندگاني دنيا شسته و يك باره دل به شهادت و لقاي خدا بسته و اين اشعار را قرائت مي‌فرمود:

كَفاني بِهذا مُفْخَرًا حينَ اَفْخَرُ
وَ نَحْنُ سِراجُ اللهِ فيِ الْخَلْقِ يَزْهَرُ
وَ عَمّي يُدْعي ذاالْجَناحَيْن جَعْفَرٌ
وَ فينَا الْهًدي وَ‌الْوَحْيُ بِالْخَيْر يُذْكَرُ
نَسُرُّ بِهاذا في الاَنامِ وَ نَجْهَرُ
بِكَاْس رَسُولِ اللهِ ما لَيْسَ يُنْكَرُ
وَ مُبْغِضُنا يَوْمَ الْقِيامَهِ يَخْسُرُ

اَنَا ابْنُ عِليّ الّطُهْرِ مِنْ‌الِ هاشِمٍ
وَجَدّي رَسُولَ اللهِ اَكْرَمُ مَنْ مَشي
وَ فاطِمَهُ اَمّي مِنْ سُلالَهِ اَحْمَدَ
وَ فينا كِتابُ اللهِ اُنْزِلَ صادِقاً
وَ نَحْنُ اَمانُ اللهِ لِلناسِ كُلّهمْ
وَ نَحْنُ وَلاهُ الْحُوْضِ نَسْقي وُلاتِنا
وَ شيعَتُنا فيِ النّاسِ اَكْرَمُ شيعَهٍ

پس مبارز طلبيد و هر كه در برابر آن فرزند اسد الله الغالب مي‌آمد او را به خاك هلاك مي‌افكند تا آنكه كشتار عظيمي نمود و جماعت بسيار از شجاعان و ابطال رجال را به جهنم فرستاد، ديگر كسي جرئت ميدان آن حضرت نكرد.

پس آن جناب حمله بر ميمنه نمود و فرمود:

وَالْعارُ اَوْلي مِنْ دُخُولِ النّارِ

اَلْمَوْتُ خَيْرٌ مِنْ رُكُوبِ الْعارِ

پس حمله بر مسيره كرد و فرمود:

الَيْتُ اَنْ لا اَنْثَني
اَمْضي عَلي دين النّبي

انا الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيِ
اَحْمي عَيالاتِ اَبيً

بعض از رواه گفته به خدا قسم هرگز نديدم مردي را كه لشكرهاي بسيار او را احاطه كرده باشند و ياران و فرزندان او را به جمله كشته باشند و اهلبيت او را محصور و مستأصل ساخته باشند شجاعت و قوي القلب‌تر از امام حسين عليه السلام چه تمام اين مصائب در او جمع بود به علاوه تشنگي و كثرت حرارت و بسياري جراحت و با وجود اينها گرد اضطراب و اضطرار بر دامن وقارش ننشست و به هيچگونه آلايش تزلزل در ساحت وجودش راه نداشت و با اينحال مي‌زد و مي‌كشت، و گاهي كه ابطال رجال بر او حمله مي‌كردند و چنان بر ايشان مي‌تاخت كه ايشان چون گله گرگ ديده مي‌رميدند و از پيش روي آن فرزند شير خدا مي‌گريختند، ديگر باره لشكر گرد هم در مي‌آمدند و آن سي هزار نفر پشت با هم مي‌دادند و حاضر به جنگ او مي‌شدند، پس آن حضرت بر آن لشكر انبوه حمله مي‌افكند كه مانند جراد منتشر از پيش او متفرق و پراكنده مي‌شدند و لختي اطراف او از دشمن تهي مي‌گشت. پس از قلب لشكر روي به مركز خويش مي‌نمود و كلمه مباركه لاحَوْلَ وَلاقُو‌ّهَ اِلاّ بِاللهِ را تلاوت مي‌فرمود.

شايسته است در اين مقام كلام (جميز كار كردن) هندوي هندي را در شجاعت امام حسين عليه السلام نقل كنيم:

شيخ مرحوم در لؤلؤ مرجان از اين شخص نقل كرده كه كتابي در تاريخ چين نوشته به زبان اردو كه زبان متعارف حاليه هند است و آنرا چاپ كردند، در جلد دوم در صفحه 111 چون به مناسبتي ذكري از شجاعت شده بود اين كلام كه عين ترجمه عبارت اوست در آنجا مذكور است:

«چون بهادري و شجاعت رستم مشهور زمانه است لكن مرداني چند گذشته كه در مقابلشان نام رستم قابل بيان نيست چنانچه حسين بن علي عليهماالسلام كه شجاعتش بر همه شجاعان رتبه تقدم يافته چرا كه شخصي كه در ميان كربلا به ريگ تفته با حالات تشنگي و گرسنگي مردانگي به كار برده باشد به مقابل او نام رستم كسي آرد كه از تاريخ واقف نخواهد بود. قلم كه را يارا است كه حال حسين عليه السلام برنگارد، و زبان كه را طاقت كه مدح ثابت قدمي هفتاد و دو نفر در مقابله سي هزار فوج شامي خونخوار و شهادت هر يك را چنانچه بايد ادا نمايد، نازك خيالي كجا اينقدر رسا است كه حال و دلهاي آنها را تصوير كند كه بر سرشان چه پيش آمد از آن زماني كه عمر سعد (ملعون) با ده هزار فوج دور آنها را گرفته تا زماني كه شمر (ملعون) سر اقدس را از تن جدا كرد. مثل مشهور است كه دواي يك، دو باشد يعني از آدم تنها كار برنمي‌آيد تا دومي برايش مددكار نباشد. مبالغه بالاتر از آن نيست كه در حق كسي گفته شود كه فلان كس را دشمن تنگ كرده بودند با وجود آن ثابت قدمي را از دست ندادند. چنانچه از چهار طرف ده هزار فوج يزيد بود كه بارش نيزه و تيرشان مثل بادهاي تيره طوفان ظلمت برانگيخته بودند. دشمن پنجم حرارت آفتاب عرب بود كه نظيرش در زير فلك‌ صورت امكان نپذيرفته، گفته مي‌توان شد كه تمازت و گرمي عرب غير از عرب يافت نمي‌تواند شد. دشمن ششم ريگ تفيدة ميدان كربلا بود كه در تمازت آفتاب شعله زن و مانند خاكستر تنور گرم سوزنده و آتش افكن بوده بلكه درياي قهاري مي‌توان گفت كه حبابهايش آبله‌هاي پاي بني فاطمه بودند، واقعي دو دشمن ديگر كه از همه ظالمتر يكي تشنگي و دوم گرسنگي مثل همراهي دغاباز ساعتي جدا نبودند، خواهش و آرزوي اين دو دشمن همان وقت كم مي‌شد كه زبانها از تشنگي چاك چاك مي‌گرديدند. پس كساني كه در چنين معركه هزارها كفار را مقابله كرده باشند بهادري و شجاعت برايشان ختم است».

به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را.

رَجَعَ الْكَلامُ اِلي سِياقِهِ الا‎َوَّل:

اين وقت ابن سعد لعين بدانست كه در پهن دشت آفرينش هيچكس را آن قدرت و توانائي نيست كه با امام حسين عليه السلام كوشش كند و اگر كار بدينگونه رود آن حضرت تمام لشكر را طمعه شمشير خود گرداند. لاجرم سپاهيان را بانگ بر زد و گفت:

واي بر شما آيا مي‌دانيد كه با كه جنگ مي‌كنيد و با چه شجاعتي رزم مي‌دهيد اين فرزند انزع البطين غالب كل غالب علي بن ابيطالب عليه السلام است، اين پسر آن پدر است كه شجاعان عرب و دليران روزگار را به خاك هلاك افكنده. همگي همدست شويد و از هر جانب بر او حمله آريد:

فَصَوَّبُوا الرَّايَ لَمّا صَعَّدُوا الْفِكَرا
السَّيْفَ وَ السَّهْمَ وَ الْخِطّيَّ وَالحَجَرا

اَعْياهُمْ اَنْ يَنالوُهُ مَبارَزَه
اَنْ وَجَّهُوا نَحْوَهُ فِي الْحَرْبِ اَرْبَعَهً

پس آن لشكر فراوان از هر جانب بر آن بزرگوار حمله آوردند و تيراندازان تيرها بر كمان نهادند و بسوي آن حضرت رها كردند.

پس دور آن غريب مظلوم را احاطه كردند و مابين او و خيام اهلبيت حاجز و حائل شدند، و جماعتي جانب سرادق عصمت گرفته. حضرت چون اين بدانست بانگ بر آن قوم زد و فرمود كه اي شيعيان آل ابوسفيان اگر دست از دين برداشتيد و از روز قيامت و معاد نمي‌ترسيد پس در دنيا آزاد مرد و با غيرت باشيد رجوع به حسب و نسب خود كنيد زيرا كه شما عرب مي‌باشيد. يعني عرب غيرت و حميت دارد شمر (ملعون) بيحيا رو به آن حضرت كرد و گفت چه مي‌گوئي اي پسر فاطمه؟ فرمود مي‌گويم من با شما جنگ دارم و مقاتلت مي‌كنم و شما با من نبرد مي‌كنيد، زنان را چه تقصير و گناه است؟ پس منع كنيد سركشان خود را كه متعرض حرم من نشوند تا من زنده‌ام. شمر صيحه در داد كه اي لشكر از سراپردة اين مرد دور شويد كه كفوي كريم است و قتل او را مهيا شويد كه مقصود ما همين است. پس سپاهيان بر آن حضرت حمله كردند و آن جناب مانند شير غضبناك در روي ايشان درآمد و شمشير در ايشان نهاد و آن گروه انبوه را چنان به خاك مي‌افكند كه باد خزان برگ درختان را. و بهر سو كه رو مي‌كرد لشكريان پشت مي‌دادند. پس از كثرت تشنگي راه فرات در پيش گرفت، كوفيان دانسته بودند كه اگر آن جناب شربتي آب بنوشد ده چندان از اين بكوشد و بكشد. لاجرم در طريق شريعه صف بستند و راه آب را مسدود نمودند و هرگاه آن حضرت قصد فرات مي‌نمود و بر او حمله مي‌كردند و او را بر مي‌گردانيدند.

اعور سلمي و عمر و بن حجاج كه با مردانی كماندار نگهبان شريعه بودند بانگ بر سپاه زدند كه حسين را راه بر شريعه مگذاريد، آن حضرت مانند شير غضبان برايشان حمله مي‌افكند و صفوف لشكر را بشكافت و راه شريعه را از دشمن بپرداخت و اسب را به فرات راند و سخت تشنه بود و اسب آن جناب نيز تشنگي را از حد افزون داشت سر به آب گذاشت. حضرت فرمود كه تو تشنه و من نيز تشنه‌ام به خدا قسم كه آب نياشامم تا تو بياشامي، كانه اسب فهم كلام آن حضرت كرد، سر از آب برداشت يعني در شرب آب من بر تو پيشي نمي‌گيرم، پس حضرت فرمود آب بخور من مي‌آشامم و دست فرا برد و كفي آب بر گرفت تا آن حيوان بياشامد كه ناگاه سواري فرياد برداشت كه اي حسين تو آب مي‌نوشي و لشكر به سراپرده‌ات مي‌روند و هتك حرمت تو مي‌كنند.

چون آن معدن حميت وغيرت اين كلام را از آن ملعون شنيد آب از كف بريخت و به سرعت از شريعه بيرون تاخت و بر لشكر حمله كرد تا به سراپردة خويش رسيد معلوم شد كه كسي متعرض خيام نگشته و گوينده اين خبر مكري كرده بوده. پس دگرباره اهلبيت را وداع گفت، اهلبيت همگان با حال آشفته و جگرهاي سوخته و خاطرهاي خسته و دلهاي شكسته در نزد آن حضرت جمع آمدند و در خاطر هيچ آفريده صورت نبندد كه ايشان به چه حالت بودند و هيچكس نتواند كه صورت حال ايشان را تقرير يا تحرير نمايد.

كه تصويرش زده آتش بجانم
شنيدن كي بود مانند ديدن

من از تحرير اين غم ناتوانم
ترا طاقت نباشد از شنيدن

بالجمله ايشان را وداع كرد و به صبرو شكيبائي ايشان را وصيت نمود و فرمان داد تا چادر اسيري بر سر كنند و آماده لشكر مصيبت و بلا گردند، و فرمو د بدانيد كه خداوند شما را حفظ و حمايت كند و از شر دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را به خير كند و دشمنان شما را به انواع عذاب و بلا مبتلا سازد و شما را به انواع نعم و كرم مزد و عوض كرامت فرمايد، پس زبان به شكوه ميگشائيد و سخني ميگوئيد كه از مرتبت و منزلت شما بكاهد، اين سخنان بفرمود و رو به ميدان نمود. شاعر در اين مقام گفته:

بر كودكان نمود به حسرت همي نگاه
آنرا گذاشت بر دل و از دل كشيد آه
وز خيمه‌گاه گشت روان سوي حربگاه
فرياد واخاه شد و بانگ وا اباه

آمد به خيمگاه وداع حرم نمود
اين را نشاند در بر و بر رخ فشاند اشگ
در اهلبيت شور قيامت بپا نمود
او سوي رزمگاه شد و در فقاي او

پس عنان مركب به سوي ميدان بگردانيد و بر صف لشكر مخالفان تاخت مي‌زد و مي‌انداخت و با لب تشنه و بدن خسته از كشته پشته مي‌ساخت و مانند برگ خزان سرهاي آن منافقان را بر زمين مي‌ريخت و به ضرب شمشير آبدار خون اشرار و فجار را با خاك معركه مي‌ريخت و مي‌آميخت، لشكر از هر طرف او را تيرباران نمودند، آن حضرت در راه حق آن تيرها را بر رو و گلو و سينه مبارك خود مي‌خريد و از كثرت خدنگ كه بر چشمه‌هاي زره آن حضرت نشست سينه مباركش چون خارپشت گشت. در اين وقت حضرت از بسياري جراحت و كثرت تشنگي و بسياري ضعف و خستگي توقف فرمود تا ساعتي استراحت كرده باشد كه ناگاه ظالمي سنگي انداخت به جانب آن حضرت آن سنگ بر جبين مباركش رسيد و خون از جاي او بر چشم و چهره خود را از خون پاك كند تا ناگاه تيري كه پيكانش زهرآلوده و سه شعبه بود بر سينه مباركش و به قولي بر دل پاكش رسيد و از آن سوي سر بدر كرد و حضرت در آنحال گفت:

بِسْمِ اللهِ وَ باللهِ وَ علي مِلَّهِ رَسُولِ اللهِ صَلّي الله عَلَيْهِ وَ الِهِ.

آنگاه رو به سوي آسمان كرد و گفت اي خداوند من ، تو مي‌داني كه اين جماعت مي‌كشند مردي را كه در روي زمين پسر پيغمبر جز او نيست. پس دست برد و آن تير را از قفا بيرون كشيد و از جاي آن تير مسموم مانند ناودان خون جاري گرديد، حضرت دست به زير آن جراحت مي‌داشت چون از خون پر شد به جانب آسمان مي‌افشاند و از آن خون شريف قطره‌اي برنمي‌گشت ديگرباره كف دست را از خون پر كرد و بر سر و روي و محاسن خود ماليد و فرمود كه با سر و روي خون آلود و به خون خويش خضاب كرده جدم رسول خدا (ص) را ديدار خواهم كرد و نام كشندگان خود را به او عرض خواهم داشت. مؤلف گويد: كه صاحب معراج المحبه اين مصيبت را نيكو به نظم آورده است، شايسته است كه من آن را در اينجا ذكر كنم، فرموده:

كه آسايد دمي از زخم پيكار
به پيشاني وجه الله احسن
شكست آيينة‌ ايزد نما را
چه در روز احد روي محمد
نمايان شد ز زير چرخ جوشن
گرفت اندر دل شه جاي تا پر
عيان گرديد زهرآلوده پيكان
ز زهر آلوده پيكان گشت پرخون
كه جنب الله بدريد از سنانش
سمند عشق بار عشق بگذاشت
برو افتاد و مي‌گفت اندر آندم
وَاَيْتَمْتُ الْعيالَ لِكَيْ اَراكا
لَما حَنَّ الْفُؤادُ اِلي سِواكا

به مركز باز شد سلطان ابرار
فلك سنگي فكند از دست دشمن
چه زد از كينه آن سنگ جفا را
كه گلگون گشت روي عشق سرمد
دلي روشنتر از خورشيد روشن
يكي الماس وش تيري ز لشگر
كه از پشت و پناه اهل ايمان
مقام خالق يكتاي بيچون
سنان زد نيزه بر پهلو چنانش
بديدارش دل آرا رايت افراخت
بشكر وصل فخر نسل آدم
تَرَكْتُ الْخَلْقَ طُرّافي هَواكا
وَلَوْ قَطّعْتَني فِي الْحُبّ اِرْباً

اين وقت ضعف و ناتواني بر آن حضرت غلبه كرد و از كارزار بازايستاد و هر كه به قصد او نزديك مي‌آمد يا از بيم يا از شرم كناره مي‌كرد و برمي‌گشت. تا آنكه مردي از قبيله كنده كه نام نحسش مالك (لعين) بن يسر بود به جانب آن حضرت روان شد و ناسزا و دشنام به آن جناب گفت و با شمشير ضربتي بر سر مباركش زد كلاهي كه بر سر مقدس آن حضرت بود شكافته شد و شمشير بسر مقدسش رسيد و خون جاري شد به حدي كه آن كلاه از خون پر شد. حضرت در حق او نفرين كرد و فرمود: با اين دست نخوري و نياشامي و خداوند ترا با ظالمان محشور كند. پس آن كلاه ديگر بر سر گذاشت و عمامه بر روي آن بست. مالك بن يسر آن كلاه پرخون را كه از خز بود برگرفت و بعد از واقعه عاشورا به خانه خويش برد و خواست او را از آلايش خون بشويد زوجه‌اش ام عبدالله بنت الحر البدي كه آگه شد بانگ بر او زد كه در خانه من لباس مأخوذي فرزند پيغمبر را مي‌آوري؟ بيرون شو از خانه من خداوند قبرت را از آتش پر كند و پيوسته آن ملعون فقير و بدحال بود و از دعاي امام حسين عليه السلام هر دو دست او از كار افتاد بود و در تابستان مانند دو چوب خشك مي‌گرديد و در زمستانت خون از آنها مي‌چكيد و بر اين حال خسران بود تا به جهنم واصل شد.

و به روايت سيد ره و مفيد (ره) لشكر لحظه از جنگ آن حضرت درنگ كردند پس از آن رو به او آوردند و او را دائره وار احاطه كردند. اين هنگام عبدالله بن حسن كه در ميان خيام بود و كودكي غيرمراهق بود چون عم بزرگوار خود را بدين حال ديد تاب و توان از وي برفت و به آهنگ خدمت آن حضرت از خميه بيرون دويد تا مگر خود را به عموي بزرگوار رساند. جناب زينب سلام الله عليها از عقب او بشتاب بيرون شد و او را بگرفت و از آن سوي امام عليه السلام نيز ندا در داد كه اي خواهر عبدالله را نگاه دار مگذار كه در اين ميدان بلاانگيز آيد و خود را هدف تير و سنان بيرحمان نمايد. جناب زينب هر چه در منع او اهتمام كرد فايده نبخشيد و عبدالله از برگشتن به سوي خيمه امتناع سختي نمود و گفت به خدا قسم كه از عموي خويش مفارقت نكنم و خود را از چنگ عمه‌اش رهانيد و به تعجيل تمام خود را به عموي خود رسانيد و در اين وقت ابحر (لعين) ابن كعب شمشير خود را بلند كرده بود كه به حضرت امام حسين عليه السلام فرود آورد كه آن شاهزاده رسيد و به آن ظالم فرمود واي بر تو اي پسر زانيه مي‌خواهي عموي مرا بكشي آن ملعون چون تيغ فرود آورد عبدالله دست خود را سپر ساخت و در پيش شمشير داد، شمشير دست آن مظلوم را قطع كرد چنانكه صداي قطع كردنش بلند شد و به نحوي بريده شد كه با پوست زيرين بياويخت. آن طفل فرياد برداشت كه يا ابتاه يا عماه حضرت او را بگرفت و بر سينه خو د چسبانيد و فرمود اي فرزند برادر صبر كن بر آنچه بر تو فرود آيد و آنرا از در خير و خوبي به شمار گير، هم اكنون خداوند ترا با پدران بزرگوارت ملحق خواهد نمود پس حرمله (لعين) تيري به جانب آن كودك انداخت و او را در بغل عم خويش شهيد كرد.

حميد بن مسلم گفته كه شنيدم حسين عليه السلام در آن وقت مي‌گفت:

اَلَلّهُمَّ اَمْسِكْ عَنْهُمْ قِطْرِ السَماءِ وَ امْنَعْهُمْ بَرَكاتِ الاَرْضِ الخ.

شيخ مفيد ره فرمود كه رجاله حمله كردند از يمن و شمال بر كساني كه باقيمانده بودند با امام حسين عليه السلام پس ايشان را به قتل رسانيدند و باقي نماند با آن حضرت جز سه نفر يا چهار نفرنبود

سيد بن طاوس (ره) و ديگران فرموده‌اند كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام فرمود بياوريد براي من جامه‌اي كه كسي در آن رغبت نكند كه آنرا در زير جامه‌هايم بپوشم تا چون كشت شوم و جامه‌هايم را بيرون كنند آن جامه را كسي از تن من بيرون نكند. پس جامه‌اي برايش حاضر كردند، چون كوچك بود و بر بدن مباركش تنگ مي‌افتاد آنرا نپوشيد، فرمود اين جامه اهل ذمت است جامه از اين گشادتر بياوريد پس جامه وسيعتر آوردند آنگاه در پوشيد. و به روايت سيد ره جامه كهنه آوردند حضرت چند موضع آنرا پاره كرد تا از قيمت بيفتد و آنرا در زير جامه‌هاي خود پوشيد فَلَمّا قُتِلَ جَرّدَوُهُ مِنْهُ چون شهيد شد آن كهنه جامه را نيز از تن شريفش بيرون آوردند.

كه تا برون نكند خصم بدمنش ز تنش
تني نماند كه پوشند جامه يا كفنش

لباس كهنه بپوشيد زير پيرهنش
لباس كهنه چه حاجت كه زير سم ستور

شيخ مفيد (ره) فرموده كه چون باقي نماند با آن حضرت احدي مگر سه نفر از اهلش يعني از غلامانش، رو كرد بر آن قوم و مشغول مدافعه گرديد، و آن سه نفر حمايت او مي‌كردند تا آن سه نفر شهيد شدند و آن حضرت تنها ماند و از كثرت جراحت كه بر سر و بدنش رسيده بود سنگين شده بود و با اين حال شمشير بر آن قوم كشيده و ايشان را به يمين و شمال متفرق مي‌نمود شمر (ملعون) كه خمير ماية‌ هر شر و بدي بود چون اين بديد سواران را طلبيد و امر كرد كه در پشت پادگان صف كشند و كمانداران را امر كرد كه آن حضرت را تيرباران كنند، پس كمانداران آن مظلوم بي‌كس را هدف تير نمودند و چندان تبر بر بدنش رسيد كه آن تيرها مانند خار خارپشت بر بدن مباركش نمايان گرديد. اين هنگام آن حضرت از جنگ باز ايستاد و لشكر نيز در مقابلش توقف نمودند. خواهرش زينب سلام الله عليها كه چنين ديد بر در خيمه آمد و عمر سعد را ندا كرد و فرمود: وَيْحَكَ يا عُمرَ اَيُقْتَلُ ابَوعَبْداللهِ وَ اَنْتَ تَنْظُرُ اِلَيْهِ عمر سعد جوابش نداد. و به روايت طبري اشگش به صورت و ريش نحسش جاري گرديد و صورت خود را از آن مخدره برگردانيد، پس جناب زينب عليهاالسلام رو به لشكر كرد و فرمود واي بر شما آيا در ميان شما مسلماني نيست؟ احدي او را جواب نداد.

سيد بن طاوس (ره) روايت كرده كه چون از كثرت زخم و جراحت اندامش سست شد و قوت كارزار از او برفت و مثل خارپشت بدنش پر از تير شده بود اين وقت صالح (لعين) بن وهب المزني وقت را غنيمت شمرده از كنار حضرت درآمد و با قوت تمام نيزه بر پهلوي مباركش زد چنانكه از اسب درافتاد و روي مباركش از طرف راست بر زمين آمد و در اين حال فرمود:

بِسْمِ الله وَ باللهِ عَلي مِلَّهِ رَسُولِ اللهِ.

پس برخاست و ايستاد.

فَلَمّا خَلي سَرْجُ الْفَرسِ مِنْ هَيْكَلِ الوَحْي وَ التَّنْزيل وَ هَوي عَلَي الارْضِ عَرْشُ الْمَلِكِ الْجَليلِ جَعَلَ يُقاتِلُ وَ‌ هُوَ راجِلٌ قِتالاً اَفْعَدَ الْفَوارِسَ وَ اَرْعَدَ الْفَرائِصَ وَ اَذْهَلَ عُقوُلَ فُرسانِ الْعَرَبِ وَ اَطارِعَنِ الُّرؤُسِ الاَلْبابَ وَ الّلًبَبِ.

حضرت زينب سلام الله عليها كه تمام توجهش به سمت برادر بود چون اين بديد از در خيمه بيرون دويد و فرياد برداشت كه وا اخاه وا سيداه وا اهلبيتاه اي كاش آسمان خراب مي‌شد و بر زمين مي‌افتاد و كاش كوهها از هم مي‌پاشيد و بر روي بيابانها پراكنده مي‌شد.

راوي گفت كه شمر بن ذي الجوشن (ملعون) لشكر خود را ندا در داد براي چه ايستاده‌ايد و انتظار چه مي‌بريد؟ چرا كار حسين را تمام نمي‌كنيد؟ پس همگي بر آن حضرت از هر سو حمله كردن حصين (لعين) بن تميم تيري بر دهان مباركش زد ابوايوب (ملعون) غنوي تيري بر حلقوم شريفش زد و زرعه (لعين) بن شريك بر كف چپش زد و قطعش كرد و ظالمي ديگر بر دوش مباركش زخمي زد كه آن حضرت بر وي درافتاد و چنان ضعف بر آن حضرت غالب شده بود كه گاهي به مشقت زياد برمي‌خاست، طاقت نمي‌آورد و بر روي مي‌افتاد تا اينكه سنان ملعون نيز بر گلوي مباركش فرو برد پس بيرون آورده و فرو برد در استخوانهاي سينه‌اش و بر اين هم اكتفا نكرد آنگاه كمان بگرفت و تيري بر نحر شريف آن حضرت افكند كه آن مظلوم درافتاد. در روايت ابن شهر آشوب است كه آن تير بر سينه مباركش رسيد پس آن حضرت بر زمين واقع شد و خون مقدسش را با كفهاي خود مي‌گرفت و مي‌ريخت بر سر خود چند مرتبه پس عمر سعد (ملعون) گفت به مردي كه در طرف راست او بود از اسب پياده شو و به سوي حسين رو و او را راحت كن. خولي (لعين) بن يزيد چون اين بشنيد به سوي قتل آن حضرت سبقت كرد دويد چون پياده شد و خواست كه سر مبارك آن حضرت را جدا كند رعده و لرزشي او را گرفت و نتوانست شمر (ملعون) با وي گفت خدا بازويت را پاره پاره گرداند چرا مي‌لرزي؟ پس خود آن ملعون كافر سر مقدس آن مظلوم را جدا كرد.

سيد بن طاوس (ره) فرمود كه سنان بن انس لعنه الله پياده شد و نزد آن حضرت آمد و شمشير را بر حلقوم شريفش زد ومي‌گفت والله كه من سر ترا جدا مي‌كنم و مي‌دانم كه تو پسر پيغمبري و از همه مردم از جهت پدر و مادر بهتري پس سر مقدسش را بريد.

در روايت طبري است كه هنگام شهادت جناب امام حسين عليه السلام هر كه نزديك او مي‌آمد سنان بر او حمله مي‌كرد و او را دور مي‌نمود براي آنكه مبادا كس ديگر سر آن جناب را ببرد تا آنكه خود او سر را از تن جدا كرد و به خولي سپرد.

مُجْمَلَهً ذِكْرُها لِمُدَّكَّرٍ
مابَيْنَ لَحْظِ الْجُفُونِ وَالزُّبُرِ

فَاجِعَهٌ اِنْ ارَدْتُ اكْتُبُها
جَرَتْ دُمُوعي وَ حال حائِلُها

پس در اين هنگام غبار سختي كه سياه و تاريك بود در هوا پيدا شد و بادي سرخ وزيدن گرفت و چنان هوا تيره و تار شد كه هيچكس عين و اثري از ديگر نمي‌ديد، مردمان منتظر عذاب و مترصد عقاب بودند تا اينكه پس از ساعتي هوا روشن شد و ظلمت مرتفع گرديد.

ابن قولويه قمي (ره) روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود در آن هنگامي كه حضرت امام حسين عليه السلام شهيد گشت لشكريان شخصي را نگريستند كه صيحه و نعره مي‌زند گفتند بس كن اي مرد اين همه ناله و فرياد براي چيست؟ گفت چگونه صحيه نزنم و فرياد نكنم و حال آنكه رسول خدا صلي الله عليه و آله را مي‌بينم ايستاده گاهي نظر به سوي آسمان مي‌كند و زماني حربگاه شما را نظاره مي‌فرمايد از آن مي‌ترسم كه خدا را بخواند و نفرين كند و تمام اهل زمين را هلاك نمايد و من هم در ميان ايشان هلاك شوم. بعضي از لشكر با هم گفتند كه اين مردي است ديوانه و سخن سفيهانه مي‌گويد، و گروهي ديگر كه توابون آنها را گويند از اين كلام متنبه شدند و گفتند به خدا قسم كه ستمي بزرگ بر خويشتن كرديم و به جهت خوشنودي پسر سميه سيد جوانان اهل بهشت را كشتيم و همانجا توبه كردند و بر ابن زياد خروج كردند و واقع شد از امر ايشان آنچه واقع شد. راوي گفت فدايت شوم آن صيحه زننده چه كس بود فرمود ما او را جز جبرئيل ندانيم.

شيخ مفيد (ره) در ارشاد فرموده كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام از دنيا رفت در روز شنبه دهم محرم سال شصت و يكم هجري بعد از نماز ظهر آن روز در حالي كه شهيد گشت و مظلوم و عطشان و صابر بر بلايا بود به نحوي كه به شرح رفت و سن شريف آن جناب در آن وقت پنجاه و هشت سال بود كه هفت سال از آنرا با جد بزر گوارش رسول خدا صلي الله عليه و آله بود و سي و هفت سال با پدرش اميرالمؤمنين عليه السلام و با برادرش امام حسين عليه السلام چهل و هفت سال و مدت امامتش بعد از امام حسين عليه السلام يازده سال بود، و خضاب مي‌فرمود با حنا و رنگ در وقتي كه كشته شد خضاب از عارضش بيرون شده بود.

برگرفته از کتاب منتهی الامال
مؤلف حاج شیخ عبّاس قمی

ارسال شده در اهلبیت, دسته‌بندی نشده, صفحه اصلی | پاسخ دهید:

محرم ماهي است كه عدالت در مقابل ظلم و حق در مقابل باطل قيام كرده ، و به اثبات رسانده است كه در طول تاريخ ، هميشه حق بر باطل پيروز شده است.


با حلول ماه محرم، ماه حماسه و شجاعت و فداكاري آغاز شد.ماهي كه خون بر شمشير پيروز شد.ماهي كه قدرت حق، باطل را تا ابد محكوم ‍«و داغ باطله » بر جبهه ستمكاران و حكومتهاي شيطاني زد. ماهي كه به نسل ها در طول تاريخ ، راه پيروزي بر سر نيزه را آموخت.ماهي كه شكست ابر قدرتها را در مقابل كلمه حق، به ثبت رساند.ماهي كه امام مسلمين ، راه مبارزه با ستمكاران تاريخ را به ما آموخت.

اطلا عیه

ارسال شده در اهلبیت, دسته‌بندی نشده, صفحه اصلی | پاسخ دهید:

خجسته عيد سعيد غدير خم، عيد امامت و ولايت، بر دل دادگان آستان هدايت و شيعيان رهرو سعادت مبارك و تهنيت باد.

عید غدیر 2011

ارسال شده در اهلبیت, دسته‌بندی نشده, صفحه اصلی | پاسخ دهید:

ولادت با سعادت دهمين اختر تابناك امامت و ولايت حضرت امام هادي (ع) بر همگان مبارك باد‏

آسمان ديده بر زمين گشوده بود و مدينه، شب انتظارش را به دست صبح اميد مي سپرد كه ناگاه در صبح دمي حيات بخش آفرينش، تولدي دوباره كرد و دهمين روشنگرش را به هستي بخشيد وعرش به بركت ميلاد جهان افروز امام هادي (ع) بزم شادي گستراند.
سحرگاه روز 15 ذي الحجه هنگامي كه خورشيد اشعه تابناك خود را بر روي زمين مي گسترد دهمين ثمره باغ ولايت و دوازدهمين نهال عصمت وطهارت ونخستين فرزند برومند پيشواي نهم امام علي النقي (ع)، در شهر نوراني پيامبر بزرگوار اسلام در محلي كه موسوم به « صريا» بود ديده بر جهان گشود. نوزادي كه باعث سربلندي و افتخار اسلام گرديد وعمر خود را در راه اعتلاي تعاليم ارزنده اسلام مصروف داشت و در پيشبرد هدفهاي الهي از هيچ نوع كوشش و فعاليت و مجاهده مضايقه ننمود و پدر ارجمندش براي وي نام « علي » را برگزيد.
او كه همانند جد بزرگوارش مأموريت دفاع از اسلام و احياي حقوق مسلمانان را از جانب پروردگار عالم بعهده داشت همان كنيه جدش را بر خويشتن انتخاب كرد و به ابوالحسن ملقب گرديد. از القاب ديگر آن حضرت مي توان هادي، ناصح، عالم، فقيه، امين، عسگري، دليل، فاتح، نقي و مرتضي را نام برد. چنانچه امروز بيشتر دوستداران و شيعيان او را با لقب مشهور « هادي » ميشناسند.
او در تيره ترين دوران اختلافات خلفاي عباسي همانند پدر بزرگوارش به توسعه و گسترش آئين اسلام پرداخت و اصالت تعاليم اسلامي را از گزند حوادث وآفات محفوظ داشت.
وي در دوران نوجواني، آن هنگامي كه در مكتب پدر بزرگوارش درس علم ومعرفت آموخت، به راهنمائي و ارشاد مردم پرداخته و در مكتب عالي دانش و فضيلت خود، گروههائي از علاقه مندان خاندان نبوت را پروراند.

ارسال شده در اهلبیت, دسته‌بندی نشده, صفحه اصلی | پاسخ دهید:

زندگی نامه شهید سید اسماعیل بلخی

سید اسماعیل بلخی سال 1295 ش . در قریه ((سرپل بلخاب )) در یک خانواده روحانی زاده شد. بلخاب سرزمینی است خوش آب و هوا و کوهستانی که در قسمت جنوبی استان مزار شریف و در مسیر رودخانه ((بلخ آب )) که از ((بامیان )) سرچشمه می گیرد قرار گرفته است . این خطه از دیرباز مرکز تشیع و پایگاه ستارگان علم و ادب در ترکستانزمین بوده و امروز پس از گذشت قرنها نام ستارگانش چشم و چراغ ملت مسلمان به حساب می آیند اینک نیم نگاهی به گذشته این دیار می اندازیم .
فرزانگان بلخاب
بلخاب تا قبل از ورود ((میر سید علی فرزند میر سید جلال الدین بخارایی )) شهرت چندانی نداشته ولی بعد از سال 810 ق . با ورود این عالم زبردست و دانشمند نام و آوازه این دره گمنام از ((سمرقند)) تا ((هرات )) پیچید. بدین مناسبت کاروانهایی از عالمان و دولتمردان به قصد زیارت و دیدار این عارف وارسته وارد بلخاب شدند. تا جایی که ((شاهرخ )) به این شخصیت علاقه مند شد و چندین بار وی را از بلخاب به مرکز حکومت خراسان یعنی ((هرات )) دعوت نمود و دخترش را به عقد او درآورد. و در آخرین سفر میرسیدعلی در حالی که شاهرخ در ((شهر ری )) دار فانی را وداع گفته بود بر طبق وصیتش جنازه او را به هرات حمل نمودند و میرسیدعلی ولی بر او نماز خواند!
بلخاب از دیر زمان با حوزه های بزرگ شیعه در نجف ، مشهد و قم در تماس ‍ بوده و در دشوارترین ایام این قافله از حرکت نیفتاد. بر همین اساس است که مدارس و روحانیت بلخاب از سایر مناطق پیشگام است . و نسبت به سایر مناطق شیعه نشین افغانستان بیشترین طلاب از این منطقه بوده اند.
در این بخش بیش از سی هزار نفر شیعه مؤ من و غیرت مند زندگی می کنند و بیش از دهها حسینیه و مسجد وجود دارد و تا قبل از انقلاب بزرگترین پایگاه فرهنگی مردم شمال به حساب می آمد.
برخی از بزرگان بلخاب به قرار ذیل است :
# مرحوم آیة الله میرسیدمسعود مغزار (ره )
# مرحوم آیة الله میرسیدحسین عالم
# آیة الله میرسیدحیدر نجفی (ره ) (از شاگردان آخوند خراسانی )
# مرحوم آیة الله حاج میرسیدمحمد دهنه (ره ) معروف به آقای کلان (از عرفای برجسته آن دیار)
# مرحوم آیة الله حاج میرسیدمحمد عادل (ره )
# حجج الاسلام سیدحیدر نجفی دهنه (ره )
# مرحوم سید اصغر امینی (ره )
# مرحوم سید علی نجفی تل عاشقان
# شیخ عیسی عبقری (ره )
# حاج سید محمد حسن عالمی (ره ) و…
این بزرگواران افرادی وابسته و عاشق مکتب اهل بیت و خادم مردم بودند که امروز پس از سالها هنوز هم مردم از کردار و رفتار نیکوی آنان یاد می کنند.
مهاجران بلخ
بلخی همراه پدرش سید محمد پس از فوت مادر خود(بی بی هاجر )آهنگ دیار خراسان کرد و زیارت خورشید مشرق زمین نمود پس از مدتها پیاده روی و برخورد هزاران خطر از مسیر بلخ ، فاریاب و هرات وارد مشهد مقدس گردید. آغازین روزهای سال 1307 خورشیدی بود که سید اسماعیل بلخی وارد سرزمین مقدس ((توس )) گردید در حالی که از هر طرف بوی بهار و صدای آواز ((هزار)) به گوش می رسید اسماعیل دوازدهمین بهار عمر خود را سپری می کرد. اسماعیل تا قبل از هفت سالگی قرآن را آموخته و با زبان فارسی آشنایی پیدا کرده بود. استعداد و حافظه ای عجیب داشت و از ذوق سرشار و طبع بلندی برخوردار بود از همان آغاز کودکی و سنین نوجوانی در مراسم محرم مرثیه می خواند و برای کودکان سخن از کربلا و قیام امام حسین و شجاعت یاران قافله سالار کربلا می گفت .
در حریم توس
او و برادر بزرگش سید ابراهیم پس از ورود به مشهد رضوی در مدرسه ((بالا سر))حرم حجره گرفتند و دروس حوزوی را آغاز نمودند و در اندک زمانی این دو طلبه مهاجر کتب مقدماتی را به اتمام رساندند و در میان طلاب از چهره های بر جسته و پر استعداد شناخته شدند. ولی دیری نگذشت که اسماعیل جوان با مرگ برادر جوانش کوهی از درد و اندوه را بر خود احساس نمود.
سید اسماعیل طلبه ای وارسته و بی آلایش و محبوب همگان بود و در گیر کفش و کلاه نبود و با کهنه ترین عبا و عمامه می ساخت و به خوراکی اندک قناعت می کرد. با این حال سخاوت بلند داشت و تا آخر عمرش برای خود نیندوخت و هیچ گاه کیسه و جیبی برای نگهداری پول درست نکرد. مقدار شهریه و در آمدی که داشت در میان عمامه اش می گذاشت و همین اخلاق را تا آخر مرگش هم مراعات می کرد.او همیشه در جمع طلاب مشهد سخن تازه داشت و در همان آغازین روزهای ورودش به حوزه دم از آزادی ، استقلال و نبرد با استعمار می زد. در طول دوران طلبگی اش هیچگاه از آنچه در جهان اسلام می گذشت غافل نبود. ریزبین و کنجکاو بود. روزگاری که سایه استعمار ((پیر)) همه جا را فراگرفته بود و در ایران آن روز به خوبی جای پای غرب و فرهنگ غرب مشاهده می شد آگاهانه اوضاع را تحلیل می نمود و تاریخ ملتها و نهضتهای اسلامی را مطالعه می کرد. شعور سیاسی و اندیشه مکتبی فوق العاده داشت و در همان سالهای اول فعالیتهای ضد استعماری خود را آغاز نموده و در ایام تبلیغی در محله های ،((حسن بلبل )) فریمان ، سیاه کوه شاوان ((و سر چشمه برشک مشهد و حوالی منبر می رفت . او از نفوذ کلام و صراحت لهجه بر خوردار بود و سخنش بس ‍ گیرا و مطالبش بس شیرین و جذاب جلوه می کرد تا جایی که وی لقب سید اسماعیل واعظ به خود گرفت . و در اکثر محافل او سخن می گفت و بیشتر اوقات همراه ((شیخ غلامرضا طبسی واعظ)) منبر می رفت . و از تجربیات این خطیب ورزیده بهره می گرفت .
وی در قیام خونین 1314 مردم مشهد حضور داشت و آن روزگار شوم و خونین ملت ایران را درک کرده و خود سهم عمده داشت ؛ در همین زمان بود که وی همراه پدر پیر خود در – و بحث را ترک گفته وارد هرات گردید.
وی در رمضان 1315 ش . پس از هشت سال تحصیل در حوزه خراسان به وطن مراجعت نمود و قیام علیه بیداد و استبداد ظاهرخانی را از همین نقطه آغاز نمود. او با ایجاد اولین هسته مقاومت و تشکیل در مجتمع اسلام اولین تیر را بر قلب حکومت وقت کابل نشانه رفت . با سخنرانیها و خطابه های آتشین خود در هرات کوس رسوایی دوت سلطنتی افغانستان را به صدا در آورد و توانست توجه اقشار مردم و روشنگران جامعه را علیه خاندان سلطنتی و دولتمردان خائن جلب سازد، تا حدی که قلمرو نفوذ کلام و اندیشه های الهی او در دورترین نقطه افغانستان حتی در میان جامعه تسنن کارگر افتاد و پرده تزویر و ریاکاری که سالها نقاب خیانت و جنایت دولتمردان وقت بود کنار زده شد. کم کم زنگ بیداری و آزادی خواهی در کوی و برزن کشور نواخته شد. دولت وقت سیدبلخی را ممنوع الخروج کرد و او تا هشت سال نتوانست از این شهر خارج شود. ولی پس از این مدت دولت مجبور شد اجازه مسافرت به وی بدهد.
آهنگ دیار بلخ
علامه سید اسماعیل در سال 1323 ش از هرات وارد مزار شریف گردید. حدود چهار سال در این سرزمین به سر برد و ضمن ارشاد و تبلیغ ، تشکیلات ((مجتمع اسلامی )) را به منظور بر پایی حکومت اسلامی سر و سامان بخشید و افرادی را در ولایات سمت شمال به عنوان مسئول و معاون کمیته ایالتی معرفی کرد که در ذیل فقط اشاره به کمیته بلخ می گردد.
مسئولان کمیته ولایتی مزار، حاج محمد رضا، عبدالقادر، عبدالرشید و محمد نعیم خان بودند که هر یک از بزرگان شهر و مسئولان مراکز دولتی به حساب می آمدند ناگفته نماند رجال و شخصیتهای دولتی از سایر ولایات به قصد دیدار بلخی وارد این شهر می شدند از جمله بزرگانی از مردم کابل و سیاستمداران پایتخت روابط خوبی با سید داشتند.
کابل بر بال ملائک
علامه بلخی سال 1327 ش . بنا به دعوت جمعی از اهالی کابل وارد این شهر شد. با آمدن وی کابل پر از شور و هیجان گردید فضای تاریک شهر رو به روشنایی و امید رفت و شیعیان جان تازه ای گرفتند زمزمه و نفس گرم و خلاوت کلام سید شهر را نورباران کرده بود. طنین فریاد کوبنده علامه بلخی بر کوچه پس کوچه های شهر شنیده می شد و زنگ کوچ ظلمت و تباهی از سرزمین شیران شنیده می شد در بناگوش کاخ سلطه به صدا درآمده بود. مقر اصلی کمیته مرکزی ((حزب کمیته ارشاد)) در چند اول بود و اعضای بلند پایه این حزب عبارت بودند از علامه سید اسماعیل بلخی به عنوان رهبر 2 – سید علی گوهر غور بندی 3 – سید سرور لولنجی 4 – محمد نعیم خان فرمانده عمومی پلیس کابل 5 – محمد اسلم خان غزنوی 6 -دکتر اسدالله رئوفی 7 – محمد ابراهیم خان گاو سوار 8 -عبدالغیاث خان کندک مثر (سرهنگ دوم ) 9- خدای نظر خان ترجمان فراری 10 -محمد حیدر غزنوی (سرهنگ دوم ) 11 – محمد حسن خان لوامشر اعضا و….
که هر یک از رجال بر جسته لکشری و مردمی بودند در حزب عضویت داشتند. پس از قیام 1329 از مجموع کار و بلندپایی این حزب هفت نفر در امان ماندند. برخی مفقودالاثر و تنی چند با معیت علامه بلخی در نوروز 1330 ش (دو روز پس از قیام 1329) دستگیر و راهی زندان شدند. آنها حدود 15 سال در بدترین و سیاهترین زندانهای ستم شاهی به سر بردند تا اینکه دوران صدارت محمد یوسف خان (1343) باصطلاح دوران بازگشت به دموکراسی فرا رسید
یادگار زندان
بلخی بزرگ در مدتی که در زندان به سر برد هیچ گونه تماسی با خارج از محیط زندان نداشت و به طور کلی از طرف رژیم ممنوع الملاقات بود. تنها در برخی موارد با افراد خانواده اش تماسهایی داشتند. انیس و مونس بلخی فقط یک جلد ((قرآن )) بود و بس . وی در این مدت بالاترین بهره را از کلام خدا گرفت تا جایی که خود می گوید:
1700 مرتبه قرآن را خواندم و به دقت به آیات توجه می کردم در حدی که هر بار می خواندم تفسیر نویی به دست می آوردم . آنگاه فهمیدم ((که کلام الهی عین ذات او بی نهایت است ))
گویی علامه بلخی از هر آیه 1700 مفهوم و معنا درک کرده که خود بسی جای تاءمل و تفکر است .
بعلاوه 75 هزار اشعار حماسی ، سیاسی ، اخلاقی ، عرفانی و… از چکامه های زندان وی است که برخی از آن اشعار تحت ((دیوان بلخی )) و جزوات دیگر به چاپ رسیده است .
اینک نمونه هایی از اشعار وی را می خوانیم :
چکامه حماسی

بیا بیا که وطن خون نگار، آمده باز
هزار صاعقه مشرب بسوار آمده باز
ز خیل لاله و خان دشت و دامن میهن
زمردین شده و گلعذار آمده باز
نسیم عطر بهاری ، وحد به پرده گل
به نغمه ، بلبل زار و فکار آمده باز
بیا که مرگ و تباهی نثار خصم کنیم
نگون که خیل تتار و تزار آمده باز
بیا بیا که فلک باز رام قدرت ماست
بیا که فصل بهار و شکار آمده باز
عجب لطافتی ریزد و زبرگ و بار گل
به رقص و عشوه و بازی هزار آمده باز
زهر سو، لاله و، لادن زهر سو نرگس مست
چه لشکران به شبیخون خار آمده باز
نگر قامت شب بر شکسته رایت صبح
ظفر نمودن شده و بر قرار آمده باز
عجب حیات نوینی پس از هزاره درو
کنون به مقدم لیل و نهار آمده باز
بیا که سلطنت آفتاب رخشان را
فرا کنیم که مرگ غبار آمده باز
بیا که مردی و نامردی را به صحنه جنگ
زهر زمان محک نو عیار آمده باز
به پیشگاه سرور آزادگان
در دشت عراق آمد چون رهبر آزادی
آزاد توان بردن ره در بر آزادی
با رمز تبسم فاش می گفت بهر گامی
امضای من از خونست در دفتر آزادی
عباس نجات شرع از لطمه ی طوفان داد
در شط فرات افکند چون لنگر آزادی
در زیر سم اسبان قاسم به عروسش گفت
با یاد تو خوابیدم در بستر آزادی
اکبر دم جان دادن گفتا که بلا خوش باش
سیراب شدم مستم از ساغر آزادی
غوغا ز جهان برخواست آندم که صدا آمد
عنقا ز حرم بگشود بال و پر آزادی
با جوهر استعداد با نوک قم مظهر
شش ماهه علی اصغر آن گوهی آزادی
قصه ند آن گرما هر لحظه در آن وادی
اسفندگرمی سوخت در مجمر آزادی
سفرهای بلخی

سخنرانیهای بلخی

ورود به حوزه علمیه قم

خطابه علامه بلخی

شعاع نیر تابان به غیر علم نبود
فروغ شمع فروزان به غیر علم نبود
دمی که بر همه افلاکیان شدن مسحور
به امتیاز تو برهان به غیر علم نبود
ز رمز صحبت موسی و خضر شده معلوم
که آب چشمه حیوان به غیر علم نبود.

عیار سکه مرد است محنت ایام
زر از عیار نگیرد براوننه زرنام

حوزه علمیه مشهد
(())(())

تکامل

افتخارات حوزه

قرنها باید که تا یک عده سنگ در زیر خاک
لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
عمرها باید که تا یک مجتهد آید پدید
مجلسی از اصفهان یا مرتضی فخر زمن
ماهها باید که تا یک مشت پشم
زاهدی را خرقه گردد یا شهیدی را کفن
فریاد عاشورایی
((…امروز روز شرکت و فریاد است ، امروز دیگر روز آرام نشستن نیست ، روز غنودن نیست ، روز پای بندی به سخنان کوچک نیست ، روز مبارزه با خرافات است . روزی است که باید چهره واقعی اسلام را از زیر ابرهای کدر اوهام و خیالات فاسده بیرون کشید… امروز روز جنبش و روز حرکت است . لکن جنبش متین ، جنبش با معنی ، جنبش علم و فرهنگ نه جنبش آثار ثبتی و ملی … حوزه علمیه خراسان ، قم نجف که من دور افتاده آواز عاجزانه خود را در این مراکز عامی رساندم … بحمدالله تحول شایانی را دیدم … حوزه علمیه نجف تکانی خورده … حوزه علمیه قم هفت هزار دانشمند دارد. حوزه علمیه خراسان ، زیر زره بین علی بن موسی الرضا علیه السلام واقع شده اید، پرچمدار آینده و فردا شمائید…
آخرین دیدار
لحظات بس حساس و به خاطر ماندی است بلخی را جمعی انبوه از مسؤ ولان و طلاب حوزه مشهد تا مرز ((اسلام قلعه )) بدرقه نمودند و در آن سوی مرز غوغای عجیبی بود.
روزهاست که مردم هرات در آفتاب گرم به امید دیدار سیمای پر فروغ پیشوای خود نشسته اند ساعاتی به صبح صادق نمانده بود که با ورود ماشین حامل علامه بلخی صدای تکبیر یاران به استقبال آفتاب رفتند.
بلخی لحظه ای برای تسلی خاطر استقبال کنندگان سخنانی ایراد کرد. در همین چند دقیقه اشک وصال همانند باران بهاری خیابان مسیر استقبال وی را شستشو داد. جاسوسان دولت در میان انبوه جمعیت مات و مبهوت مانده اند و اختیار از آنان سلب شده و تنها گزارشی که در شهر مخابره کردند ورود بلخی و شور بی اندازه مردم بود. حکومت وقت هرات دستور داد تا در مساجد و حسینیه های شهر را ببندند. هر چه بود بلخی مدت زمانی که در هرات توقف داشت بزرگترین ضربه های شکننده را بر کمر دولت فرو آورد.
آخرین استقبال
کاروان همراه بلخی پس از چند روزی توقف از مسیر جاده قندهار، غزنین ، آماده حرکت به سوی پایتخت گردید. در کابل هیاءت استقبال به وجود آمده بود و روز ورود بلخی تا شعاع چند کیلومتری جمعیت کثیری به استقبال آمده بودند. لحظه ها فرا رسید ماشین حامل بلخی در میان انبوه جمعیت شیعه و سنی از حرکت باز ماند، مردم مسلمان با درود و صلوات از او استقبال بی نظیری به عمل می آوردند. مردم از شور و شعف در جامع نمی گنجند آن روز روز حیات تشیع بود در همه جا سخن از بلخی و عظمت شیعیان بود. کوچه پس کوچه کابل بوی گل حسینی می داد. انواع و اقسام عکسهای علامه به چشم می خورد. چند ماهی سپری نشده بود که سید اسماعیل کسالت پیدا کرد پس از مراجعت از مناطق مرکزی (بهسود) در اثر فشار خون علامه را به بیمارستان ((علی آباد)) کابل منتقل کردند. ولی سحرگاه 24 تیر 1347 عجیب سحری اندوهناک و سیاهی بود. آوای قرآن از مناره های مساجد بلند بود بعد از اذان صبح با پخش صدای گریه بلخی از از نوار و تلاوت آیة ((انا لله و انا الیه راجعون )) سکوت شهر با فریاد و اغربتا و احسینا شکسته شد. دسته های عزادار گروه گروه در خیابانهای منتهی به بیمارستان به عزاداری پرداختند.

شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دیگر

ارسال شده در دسته‌بندی نشده, صفحه اصلی, علماٰ ودانشمندان افغان | پاسخ دهید:

سالروز ميلاد با سعادت هشتمين اختر تابناك آسمان امامت و ولايت علي ابن موسي الرضا ( ع )را به عموم مسلمانان بويژه شيعيان تبريك مي‌گويیم

از عرش سلام سرمدی آوردند
آیینه ی حُسن سرمدی آوردند
با آمدن رضا (ع) از باغ بهشت
یک دسته گل محمدی آوردند

هنوز داغ شهادت امام صادق علیه السلام از قلب مالامال از اندوه فرزندش امام کاظم علیه السلام رخت برنبسته و لباس عزا بر تن شیعیان ایشان دیده می شود. مدینه نیز در غم از دست دادن رهبر و امامی چون صادق آل محمد، از آسمان خجل است و خورشید و ماه و ستارگان نیز حال طلوع ندارند. از 25 شوال تا 11 ذیقعه، لبخندی بر لبان هیچ یک دیده نشده است. تا روز یازدهم ذیقعده که خورشید، طلوع متفاوتی داشت و مدینه و اهلش را با پرتوافشانی خویش، از تولد کودکی در خانه امام کاظم علیه السلام باخبر کرد. آری، تولد این کودک که او را علی نام نهادند، مرهمی بر قلب داغدیده هستی بود. میلاد با سعادت امام علی بن موسی الرضا علیه السلام بر شیعیان آن حضرت مبارک باد.

مادر امام رضا علیه السلام

حُمَیدد، مادر امام موسی کاظم علیه السلام که از جمله اشراف و بزرگان عجم بود. کنیزی خرید و او را تُکتَم نامید. تُکتم در عقل و دین و حیا و ادب، بهترینِ زنان بود. روزی حمیده با فرزندش امام موسی علیه السلام چنین گفت: «فرزندم! تکتم کنیزی است که من در زیرکی و اخلاق، بهتر از او ندیده ام و می دانم که فرزندان او، پاکیزه و مطهر خواهند بود. او را به تو می بخشم و از تو می خواهم حرمتش را حفظ کنی». بعد از مدتی که امام رضا علیه السلام از ایشان به دنیا آمد، او را «طاهره» نامیدند.

پیشگویی زنی از اهل کتاب درباره تولد امام رضا علیه السلام

در روایتی آمده است که وقتی نجمه را از برده فروش مغربی خریدند، برده فروش گفت: من این کنیز را از دورترین نقطه مغرب زمین خریده ام. روزی زنی از اهل کتاب که این کنیز را با من دید پرسید: این را از کجا آورده ای؟ گفتم: این را برای خودم خریده ام. گفت: سزاوار نیست این کنیز نزد شخصی مثل تو باشد. او باید به دست بهترین شخص از اهل زمین برسد؛ زیرا پسری از او به دنیا می آید که اهل مشرق و مغرب از او اطاعت می کنند.

مژده تولد امام رضا علیه السلام توسط پیامبر صلی الله علیه و آله

در وایت آمده است که حُمیده، شبی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دید و آن حضرت به او گفت که نجمه را به فرزند خود موسی علیه السلام ببخشد؛ زیرا از او فرزندی به دنیا می آید که بهترینِ اهل زمین است. به این سبب، حمیده، نجمه را به آن حضرت بخشید. از امام کاظم علیه السلام هم روایت شده است که فرمود: جد و پدرم در خواب به من فرمودند: «ای موسی! از این کنیز بهترینِ اهل زمین بعد از تو به دنیا می آید. نامش را «علی» بگذار که به زودی خداوند عدل و رأفت و رحمت را با او ظاهر می کند. خوشا به حال کسی که او را تصدیق کند و وای بر کسی که او را دشمن دارد و انکار کند».

دیدن امام رضا علیه السلام ، آرزوی امام صادق علیه السلام

ولادت امام رضا علیه السلام چند روز بعد از شهادت امام صادق علیه السلام اتفاق افتاد، و این در حالی بود که آن حضرت آرزو داشت فرزند امام کاظم علیه السلام را ببیند. از امام کاظم علیه السلام روایت شده است که فرمود: از پدرم جعفر بن محمد بارها شنیدم که می فرمود: «عالم آل محمد» از تو به وجود می آید و کاش من او را درک می کردم. او هم نام جدم امیرمؤمنان علی علیه السلام است». در روایت دیگری نیز آمده است که امام صادق علیه السلام فرمود: «خداوند متعالی دادرس و فریارس این امت را از فرزندم موسی علیه السلام به وجود می آورد».

تولد امام رضا علیه السلام از زبان مادر

نجمه مادر امام رضا علیه السلام می گوید: هنگامی که فرزندم به دنیا آمد، دست های خود را بر زمین گذاشت و سر به آسمان بلند کرد، در حالی که لب های مبارکش حرکت می داد و سخن می گفت، ولی من متوجه آنها نمی شدم. در این هنگام، امام موسی کاظم علیه السلام نزد من آمد و فرمود: «ای نجمه! کرامت خداوند گوارایت باد». سپس نوزاد را در جامه سفیدی پیچیدم و به حضرت دادم. ایشان در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و کامش را با آب فرات گشود. سپس فرزندم را به من داد و فرمود: «این کودک، بعد از من حجّت خدا در زمین است».

1. دانش

از اباصلت نقل شده است که می گفت: «من داناتر از علی بن موسی الرضا علیه السلام ندیدم. هر عالمی هم که او را می دید، به همین مطلب اقرار می کرد. مأمون در جلسات متعدد، جماعتی از علمای ادیان و مذاهب گوناگون را برای مناظره با ایشان جمع می کرد، و همه مغلوب دانش امام رضا علیه السلام می شدند».

2. ادب

امام رضا علیه السلام هیچ گاه کلام کسی را قطع، و حاجت نیازمندی را که مقدور بود، رد نمی کرد. ایشان در حضور کسی پای خویش را دراز نمی نمود و به چیزی تکیه نمی داد. در خنده خویش به لبخند و تبسمی اکتفا می کرد. او با غلامان خویش به خوبی سخن می گفت و به آنان بی احترامی نمی کرد و با آنان بر سر یک سفره غذا میل می فرمود. آن حضرت، کاسه بزرگی نزدیک سفره می گذاشت و بهترین قسمت از هر غذایی که در سفره بود، داخل آن می ریخت و می فرمود آن را میان نیازمندان تقسیم کنند.

3. عبادت

امام رضا علیه السلام شب ها کم می خوابید و از ابتدای شب تا صبح بیدار بود. بعد از نماز صبح هم تا طلوع آفتاب، به عبادت خدا می پرداخت. ایشان پس از طلوع آفتاب به سجده می رفت و تا بالا آمدن خورشید در همان حال بود. در هر سه رو ز، یک بار قرآن را ختم می کرد؛ آن هم قرآن خواندنی با تفکر در آیات. بسیار روزه می گرفت و در تاریکی شب، صدقه می داد. او عابدترین شخص در زمان خود بود و با این حال، عبادت را فقط نماز و روزه نمی دانست و می فرمود: «عبادت، زیادیِ روزه و نماز نیست، بلکه بسیار اندیشه کردن در امر خداست».

امامت از دیدگاه امام رضا علیه السلام

امام رضا علیه السلام در مسجد جامع مَرو، امامت، جایگاه امام و ابعاد وجودی حجّت خدا را به تفصیل شرح داد که به جملاتی از آن اشاره می کنیم: «امام، امین خداوند در زمین، حجت او بر بندگان، جانشین او در سرزمین ها، دعوت کننده به خدا و پاسدار حریم خداست. امام، از گناهان پاک و از عیب ها مبرّاست. او به علم، مخصوص، و به بردباری شناخته شده است. امام، مایه نظام دین، بزرگی مسلمانان، خشم منافقان و تباهی کافران است. او، یگانه دوران خویش است. کسی با او برابری نکند و دانشمندی هم سنگ او نباشد. نظیری برایش یافت نمی شود. هر فضیلتی بدون آنکه به دست آورد یا طلب کند، از طرف خداوند به او بخشیده شده است».

ثواب زیارت امام رضا علیه السلام از زبان امام رضا علیه السلام

امام رضا علیه السلام در تشویق مردم به ولایت مداری و آگاه ساختن آنها از مقام والای امام معصوم، ثواب زیارت خویش را چنین بیان داشته است. «هر کس مرا زیارت کند، واجب است من نیز در قیامت به زیارت او بروم. سوگند به خدا… هر کس از شیعیان نزد قبر من دو رکعت نماز بخواند، مستحق آمرزش است». نیز از ایشان است که: «ه کس مرا زیارت کند، من نیز روز قیامت در سه جا نزد او می روم تا او را از سختی های قیامت برهانم: هنگامی که نامه های اعمال را به دست چپ و راست می دهند، هنگام عبور از صراط و هنگام نهادن اعمال در میزان».

بهره از کلام رضوی

دوست هر کس عقل اوست و دشمنش نادانی او.

هر کس از خداوند به روزیِ کم راضی شد، خداوند از او به عمل کم راضی می شود.

سکوت، دری از درهای حکمت است.

مهربانی با مردم، نیمی از خِرد است.

مؤمن باید سه ویژگی داشته باشد: سنتی از خداوند، سنتی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سنتی از امامش سنت پروردگارش رازداری، سنت پیامبرش مدارا کردن با مردم، و سنت امامش پایداری در تنگاناهاست.

ارسال شده در اهلبیت, دسته‌بندی نشده, صفحه اصلی | پاسخ دهید:

اطلاعیه


سفارت جمهوری اسلامی افغانستان مقیم هالند.

هموطنان مسلمان ،صلحدوست و آزادۀ افغانستان مقیم اروپا سلام.
طوریکه آکاهی دارید، پروفیسور استاد بر هان الدین ربانی رهبر جهاد ومقاومت، رئیس جمهور پیشین ورئیس شورائی عالی صلح افغانستان هفته گذشته توسط دشمنان صلح وآزادی میهن ما به شهادت رسید.
إنا لله وإنا إلیه راجعون .
سفارت جمهوری اسلامی افغانستان مقیم هالند با اشتراک وهم آهنگی نهاد های فرهنگی، اجتماعی و سائر افغانهای مقیم کشور شاهی هالند محفل ترحیم بمنظور اتحاف دعا به روح پاک شهید صلح ، شخصیت ملی ودانشمند گرانمایه جهان اسلام را روز یکشنبه دوم اکتوبر از ساعت 12 تا 2 بعد از ظهردر سالون ( وی آی پی اونگ) شهر بیفرویک هالند بر گزار مینمایند.حضور همه هم میهنان مقیم اروپا درین محفل پرفیض وبرکت باعث رضای خداوند ج وتسلیت خاطر وارثین شهید راه صلح وسائر شهدای راه عزت وازادی افغانستان خواهد شد .
زمان: روز یکشنبه دوم اکتوبر 2011 از ساعت 12 الی 2 بعد از ظهر.
AdreS :VIP LOUNGE
INDUSTRIWEG 23 1948 PA BEVERWIJK.
تلیفون تماس : 0647020157

ارسال شده در دسته‌بندی نشده, صفحه اصلی | پاسخ دهید:

پیام تسلیت به مناسبت شهادت استاد ربانی ریس شورای عالی صلح، رئیس جمهوری پیشین و رهبر جمعیت اسلامی افغانستان


بسم‌الله الرحمن‌ الرحيم

انالله و انا اليه راجعون



سلام عليكم و رحمت الله و برکاته!
اقدام ناجوانمردانه و غيرانساني گروه مزدور و خود فروخته بنام طالب که چند سالیست با اعمال شوم و ننگین شان ملت زجر کشیده افغانستان را عملا با ایجاد رعب و وحشت به مقابله فراخوانده است, یگبار دیگر با ترور مرحوم استاد برهان‌الدين رباني موجب تأسف و تأثر عمیق مردم و نهاد های اجتماعی شده است. ادامه‌ی خواندن

ارسال شده در دسته‌بندی نشده, صفحه اصلی, علماٰ ودانشمندان افغان | پاسخ دهید:

شهادت ششمین نور از انوار الهی حضرت امام جعفر صادق (ع) پایگزار مذهب شیعه را خدمت شما و همه ی مسلمین بخصوص شیعیان تسلیت عرض می کنیم .

امام صادق (عليه السلام) در نگاهي گذرا

حسادت وکينه منصور راپاياني نبود وشيوه ها وترفندهائي که براي کمرنگ کردن موقعيت امام بکار مي برد مؤثر واقع نمي شد. بدين خاطر شيوه نامردي رادرپيش گرفت و مصمم شد که محرمانه و خائنانه امام رامسموم نمايد.
ازسوي ديگر امام در سالهاي آخر عمر خود شديداً لاغر وضعيف شده بود و به تعبيريکي از افرادي که امام را درآن روزگار ديده بود ازاوچيزي نمانده بود جز سرش، کنايه ازاينکه بدن کاملاً فرسوده ونحيف شده بود. سراسرزندگيش به دشواري وسختي ورنج آفريني گذشته بود. ودرسالهاي آخر عمربر ميزان محدوديت واحضار وتهديد او اضافه مي شد که اين خود بر خستگي ورنجش مي افزود.

تحقير واتهام
گاهي منصور براي شکستن عزت خدادادي امام، او را تحقير مي کرد و به او مي گفت برخلاف تصوّر عامّه تو داراي چنان شأن و موقعيتي نيستي. مردم درباره تو خيالات واهي دارند وگمان مي کنند تو اول شخصيت دنياي اسلامي ولي اين چنين نيست…
البته امام دربرابراو، آنجا که جاي گفتن حق واعلام موجوديت بود فرو نمي ماند. روزي دربرابر تحقيرش فرمود: من شاخه اي ازشاخه هاي درخت پربار رسالتم، پرورده شده دردامان فرشتگانم، مشعلي ازمشعلهاي فروزان وستاره اي درخشان ازستارگان روشني بخش آسمان ولايتم و…
گاهي او رامتهم مي کرد که تو قصد خريد اسلحه وآشوب عليه من را داري، مي خواهي عليه حکومت من بلوائي برپاکني، مي خواهي مردم را عليه من بشوراني، تو درصدد جمع آوري پول براي براندازي من وازبين بردن حکومت مني و… و گاهي او را متهم مي کرد که عقيده معتزله راپذيرفته است. وبراين اساس براي امام شرآفريني مي کرد. او را در آن سن وسال احضار مي نمود، آمد و شد او را تحت مراقبت قرار مي داد. به والي خود درمدينه دستور مي داد که کار را براو سخت بگيرد وآمد وشد او را زير نظر داشته باشد. کينه وخشم ازسرو روي منصور دررابطه باامام مي باريد ومي کوشيد ازطريق مضيقه سازي اورا در زحمت اندازد والبته مشيت الهي مانع آن مي شد که او پيش ازموقع به قتل امام اقدام نمايد وخداي امام را ازشر او حفظ مي کرد.
صدمه آفريني ها
منصوردرمواقعي ازطريق ربيع حاجب (پرده دار يا وزير دربار خود) براي امام شرآفريني مي کرد. دستور مي داد شبانه ازديوار خانه اش بالا روند وحتي درلباس خواب او را از خانه به بيرون کشند واو را به سفري دراز به نزد منصور برند وحتي اجازه ندهند او لباس خود را بپوشد ويابه اهل خانه اش وصيت کندو… دراين ميان خوش رقصي هاي ربيع حاجب هم تماشائي بود. او فردي بود دنيا دوست، طمعکار، سرگرم زندگي خوش خود وخيانت به امام. او دين خود رابراي منصور داده بود وبراي اجراي دستورش ازهيچ خيانتي به امام پرهيز نداشت. حتي نمي گذاشت که امام لباس خود را بپوشد وبه نزد منصور برود که اَلمَأمُورُ مَغذُور.
اوعامل خيانت بسيار به امام صادق(عليه السلام) بود. درعين اينکه خود را از دوستدارامام، در مواردي شيعه معرفي مي کرد. اصرارداشت دستورات خشن منصور را درباره امام صادق(عليه السلام) موبه مو اجرا کند. مثلاً منصور دستور مي داد امام را پياده به سوي دربار بياورند. حاجب خود سوار مي شد وامام را پياده به دنبال خود مي کشاند ويامنصور مي گفت اورادر هر حالي که يافت بياوريد. واو مي توانست که مثلاً اجازه دهد امام چند کلمه اي باخانواده اش حرف بزند و بعد بيايد، اما همين اجازه رانمي داد.
او خود عامل تهديد امام بود. به او مي گفت منصور مي خواهد ترابکشد، اگر وصيتي داري به من بگو. ويابه دستور منصور ازديوار خانه امام بالا ميرفت و… همه به اين خاطر که رضاي منصور را بدست آورد نه رضاي خدارا.

به نقل از کتاب احياگر تشيع
مظلوميت او
او امامي مظلوم بود. مظلومي که هم ازسوي دوستان ستم ديد وهم ازسوي دشمنان، دوستان حق او رانشناختند وبه آزارش پرداخته تاحدي که آن خويشاوند نزديک باخنجر به امام حمله کرد ویا آن ديگري ازاو روي برتافت که چرا درخدمت نهضت وقيام مسلحانه ا ش قرار نمي گيرد و…
اما دشمنان که جاي خود داشتند. پيري لاغر وضعيف رانيمه شب ، بدون لباس وعمامه باپای پياده به دنبال خود مي کشاندند. اموالش را مصادره مي کردند ،خانه اش را آتش مي زدند ، به اواهانت مي کردند…
پاره اي ازاسناد او رامظلوم تراز امام حسين (عليه السلام) سيد الشهداء معرفي مي کنند و حتي اورا سيد المظلومين مي خوانند بياد آوريم که هشام او وپدرش رابه شام احضار کرد وتاسه روز به آنها اجازه ورود نداد وبه آنها غذا نفروختند وآنها را سنگ زدند!!
دردوران امامت هم بگفته سيد بن طاووس منصور 7بار امام را احضار واو را به قتل تهديد کرد. والي مدينه همواره مزاحم او بود، جلسه درس او راتعطيل مي کردند، ملاقات بااو را ممنوع اعلام مي کردند ، شاگردان او چون مالک و ابو حنيفه راعليه او علم کردند ، درپشت سراوبدگوئي ها مي کردند و…
اوسفارش کرده بود که درمني ازاو ومظلوميت او ياد کنند.ا مام کاظم(عليه السلام) پس از وفات هرشب حجره او را روشن مي داشت تاعابران ياد وخاطره اورا زنده دارند.

به نقل از کتاب منتهی الآمان
ذکر بعضي ازستمها که ازمنصور دوانيقي به امام جعفر صادق(عليه السلام ) وارد آمده.
مؤلف گويد که ما دراين بخش به آنچه علامه مجلسي رحمةالله عليه درجلاء العيون ذکر کرده اکتفا مي کنيم. ایشان فرموده درروايات معتبر چنین آمده است که ابوالعباس سفاح که اولین خلیفه بني العباس بود، آن حضرت راازمدينه بعراق طلبيد وبعد از مشاهده معجزات بسيار وعلوم بيشمار ومکارم اخلاق وحالات گوناگون آن امام والا مقام، نتوانست اذيتي به آن جناب برساند وایشان رامرخص ساخت. آن حضرت نیزبه مدينه بازگشتند .
چون منصور دوانيقي برادر اوبخلافت رسيد واز کثرت شيعيان و پیروان آن حضرت مطلع شد بارديگر آن حضرت رابعراق طلبيد وپنج مرتبه يا بیشترتصمیم به قتل آن حضرت گرفت که هرمرتبه معجزه عظیمی مشاهده نمود وازآن تصمیم صرف نظر کرد.
چنانچه ابن بابويه وابن شهرآشوب وديگران روايت کرده اند که روزي ابوجعفر دوانيقي حضرت امام جعفر صادق(عليه السلام ) راطلبيد که آن حضرت رابقتل آورد وگفت، که شمشيري حاضر کردند وزیراندازی انداختند وبه ربيع حاجب خود گفت : چون اوحاضرشد وبا اومشغول سخن شدم ودست بردست زدم اورابقتل برسانید. ربيع گفت که چون حضرت را آوردم ونظر منصور براوافتاد گفت: مرحبا ای ابوعبدالله، خوش آمدي. ما شما رابراي آن طبيديم که قرض شما را اداء کنيم وحوائج شما را برآوريم و بسيار عذر خواهي کرد وآن حضرت را روانه نمود وبه من گفت که بايد بعد از سه روز او راروانه مدينه کني .
چون ربيع بيرون آمد، بخدمت حضرت رسيد وگفت يابن رسول الله ( صلي الله عليه وآله ) آن شمشير وزیرانداز را که ديدي براي تو حاضر کرده بود، چه دعائی خواندي که ازشراو محفوظ ماندي؟ فرمود که اين دعارا خواندم ودعا را تعليم او نمود . وبروايت ديگر ربيع برگشت وبه منصور گفت: اي خليفه چه چيزی خشم عظيم ترا به خشنودي مبدل گردانيد؟ منصور گفت اي ربيع چون اوداخل خانه من شد اژدهاي عظيمي ديدم که به نزديک من آمد درحالیکه دندانهای خود را بهم می سائید وبزبان فصيح ميگفت: که اگر اندک آسيبي به امام زمان (عليه السلام ) برساني گوشتهاي ترا ازاستخوانهایت جدا مي کنم ومن از بيم آن چنين کردم .
وسيد ابن طاووس رضي الله عنه روايت کرده است :
چون منصور درسالي که بحج آمد به رَبَذه رسيد، روزي بر حضرت امام جعفر صادق(عليه السلام ) خشمگین شد وبه ابراهيم بن جَبَلَه گفت: برو وجامه هاي جعفربن محمد را درگردن اوبينداز و بکِش و بنزد من بياور .
ابراهيم گفت: چون بيرون رفتم آن حضرت را درمسجد ابوذر يافتم وشرم کردم آنچه رااوگفته بود انجام دهم. به آستين او چسبيدم وگفتم بيا که خليفه ترا مي طلبد. حضرت فرمود :
اِنَّا لِلَّهِ وَاِنَّااِلَيهِ راجِعُون. بگذار تا دورکعت نماز بخوانم. پس دورکعت نماز ادا کرد وبعداز نماز دعائي خواند و بسیار گريه کرد وبعد ازآن متوجه من شده فرمود: بهر روشی که ترا امر کرده مرا ببر، گفتم بخدا سوگند که اگر کشته شوم ترا به آن طريق نخواهم برد و دست آن حضرت راگرفته وبردم ومطمئن بودم که حکم به قتل اوخواهد داد. چون نزديک پرده اتاق منصور رسيد دعاي ديگری خواند وداخل شد. چون نظر
منصور برآن حضرت افتاد شروع به تهدید کرد وگفت بخدا سوگند که ترابه قتل ميرسانم.
حضرت فرمود که دست ازمن بردار که زمان کمی با تو خواهم بود وبزودی بین ما جدائی می افتد.
منصور چون اين خبر را شنيد، آن حضرت رامرخص گردانيد وعيسي بن علي را پشت سر حضرت فرستاد وگفت: برو وازاو بپرس که جدائی من ازاو بفوت من خواهد بود يا به فوت او؟
چون ازحضرت پرسيد فرمود: که بفوت من.
اوبرگشت واین خبر را به منصور رساند، که منصور نیزاز شنیدن آن شاد شد .
ونیز سیدبن طاووس ازمحمد بن عبدالله اسکندري روايت کرده است که گفت من از جمله نديمان ابوجعفر دوانيقي ومحرم اسراراوبودم روزي بنزد اورفتم، اورا بسيار غمگین دیدم، که آه مي کشيد واندوهناک بود. گفتم اي امير، چرا در تفکر واندوه بسر می بری؟
گفت صد نفر ازفرزندان فاطمه را هلاک کردم ولی سيد وبزرگ ايشان باقی مانده است که درباره اوچاره ای نمي توانم بکنم.
گفتم کيست؟ گفت جعفر بن محمد صادق(عليه السلام ).
گفتم اي امير اومردي است که عبادت بسيار او را ضعیف کرده ونزدیکی ومحبت به خدا اورا مشغول گردانیده واورا ازفکر تصاحب حکومت وخلافت هم بازداشته.
گفت مي دانم که تو به امامت او اعتقاد داري و اورا به بزرگي مي شناسی ولي حکومت وقدرت عقيم است(پدرو پسرنمی شناسد وبه سرانجام نمی رسد) ومن سوگند ياد کرده ام که پيش ازآنکه امروز شب شود، خود را از اندوهی که بخاطر وجود اوبرمن ایجاد شده است، رها کنم.
راوي گفت: چون اين سخن راازاو شنيدم، زمين برمن تنگ شد وبسيارغمگين شدم. پس جلادي را طلبيد وگفت: چون من ابوعبدالله صادق(ع) را خواستم وبا اومشغول سخن گفتن شدم وکلاه خود را از سربرداشتم وبرزمين گذاردم،گردن اورا بزن.اين نشانه وعلامتي ميان من وتو باشد.
ودرهمان ساعت کسی را فرستاد وحضرت را طلبيد. چون حضرت داخل قصر شد، ديدم که قصر به حرکت درآمد مانند کشتي که درميان درياي موّاج مضطرب باشد وديدم که منصور ازجا برجست وباسر وپاي برهنه به استقبال آن حضرت دويد ودر حالیکه بندبند بدنش مي لرزيد ودندانهايش برهم مي خورد ورنگ رویش سرخ وزرد مي شد، آن حضرت را باعزّت واحترام بسيار آورد وبرروي تخت خودنشاند و دو زانودرخدمت او نشست مانند بنده ای که درخدمت آقاي خود بنشيند وگفت يابن رسول الله ( صلي الله عليه وآله ) برای چه دراين وقت تشريف آوردي ؟
حضرت فرمود: که براي اطاعت خدا ورسول وفرمانبرداري تو آمدم.
گفت من شمارا نطلبيدم فرستاده من اشتباه کرده است واکنون که تشريف آورده اي هر حاجت که داري بطلب .
حضرت فرمود: حاجت من آنست که مرا بي ضرورتي طلب ننمائي.
گفت چنين خواهم کرد. حضرت برخاست وبيرون آمد ومن خدا را بسيار ستایش کردم که آسيبي ازمنصوربه آن حضرت نرسيد .
بعداز آنکه آن حضرت بيرون رفت منصور لحاف طلبيد و خوابيد و تانصف شد بيدار نشد، چون بيدار شد ديد من بربالين او نشسته ام. گفت بيرون مرو تا من نمازهاي خود راقضا کنم وقصه اي براي تو نقل نمايم. چون نمازش تمام شد، گفت: چون جعفر بن محمد(عليه السلام ) را به قصد کشتن احضارنمودم واو داخل قصر من شد، ديدم که اژدهاي عظيمي پيدا شد ودهان خود را گشود وفک بالاي خود را بربالاي قصر من گذاشت وفک پايين خود را درزير قصر گذاشت و دُم خود را برروي قصر وخانه من قرار داد وبه زبان عربي فصيح به من گفت: اگر قصد واراده بدي نسبت به او داشته باشی ترا وخانه وقصرت را فرو مي برم و باين سبب عقل من پريشان شد وبدن من بلرزه آمد به حدي که دندانهاي من بر هم مي خورد.
راوي می گوید، من گفتم: اينها ازاو عجیب نيست زيرا که نزد اواسمها ودعاهائي است که اگر برشب بخواند، آنرا روز واگر بر روز بخواند آنرا شب ، واگر برموج دریاها بخواند آنها را ساکن مي گرداند .
پس ازچند روزازاو رخصت طلبيدم که به زيارت آن حضرت بروم. چون بخدمت آن حضرت رفتم ازحضرتش التماس کردم که آن دعائی را که دروقت ورود به مجلس منصور خواند، به من بیاموزد که ایشان نیز درخواست مرا پاسخ داد .

به نقل از کتاب سوگنامه آل محمد (ص)
خشونت منصور برامام صادق(عليه السلام)
روزي منصور به وزير دربارش « ربيع » گفت همين اکنون جعفربن محمد (امام صادق( عليه السلام)) رادراينجا حاضر کن .
ربيع فرمان منصور را اجرا کرد حضرت صادق( عليه السلام) را احضار نمود، منصور باکمال خشم و تندي به آنحضرت رو کرد وگفت :
« خدامرا بکشد اگر تو رانکشم آيا درمورد سلطنت من اشکال تراشي مي کني ؟»
امام : آنکس که چنين خبري به تو داده دروغگو است …
ربيع ميگويد : امام صادق( عليه السلام) راديدم هنگام ورود لبهايش حرکت مي کند، وقتي که کنارمنصور نشست، لبهايش حرکت مي کرد ولحظه به لحظه ازخشم منصور کمتر مي شد .
وقتي که امام صادق( عليه السلام) ازنزد منصور رفت، پشت سرامام رفتم وبه اوعرض کردم:
وقتي که شما وارد برمنصور شديد منصور نسبت به شما بسيار خشمگين بود ولي وقتي که نزد او آمدي ولبهاي تو حرکت کرد خشم او کم شد شما لبهايتان را به چه چيز حرکت مي دادي ؟
امام صادق( عليه السلام) فرمود : لبهايم رابه دعاي جدم امام حسين ( عليه السلام) حرکت مي دادم وآن دعا اين است :
يا عُدَّتي عِندَ شِدَّتي وَيا غَوثِي عِندَ کُربَتي اَحرِسنِي بِعَينِکَ الَّتي لا تَنامُ وَاکَنِفنِي بِِرُکنِکَ الذَّي لايُرام
« اي نيرو بخش من هنگام دشواريهايم واي پناه من هنگام اندوهم به چشمت که نخوابد مرا حفظ کن ومرا درسايه رکن استوار وخلل ناپذيرت قراربده »
آتش کشيدن خانه امام صادق( عليه السلام)
مفضّل بن عمر مي گويد : منصور دوانيقي براي فرماندار مکه ومدينه حسن بن زيد پيام داد : خانه جعفر بن محمد ( امام صادق ع) را بسوزان، اواين دستوررا اجرا کرد وخانه امام صادق( عليه السلام) را سوزانيد که آتش آن تا به راهرو خانه سرایت کرد، امام صادق ( عليه السلام) آمد ومیان آتش گام برمي داشت ومي فرمود : اَنَا بنُ اَعراقِ الثَّري اَنا بنُ اِبراهِيمَ خَليلِ اللهِ
« منم فرزند اسماعيل که فرزندانش مانند رگ وريشه دراطراف زمين پراکنده اند منم فرزند ابراهيم خليل خدا( که آتش نمرود براو سرد وسلامت شد )»

به نقل از کتاب احیاگر تشیع
برنامه قتل امام صادق (عليه السلام)
سرانجام منصور نتوانست پيشرفت امام را ببيند و عظمت او را تحمل نمايد. طرح قتل او را از طريق مسموم کردن تهيه نمود.
اين نکته راناگفته نگذاريم که بني عباس درس مسموم کردن امامان رااز پيشوايان راستين خود، يعني بني اميه آموختند. معاويه بارها گفته بود خداوند ازعسل لشکرياني دارد و.. که غرض عسل مسموم بود که به خورد دشمنان خود ميداد.
منصور توسط والي خود درمدينه امام را با انگور زهرآلود به شهادت رساند وبعد حيله گرانه به گريه وزاري وعزاداري او پرداخت. اينکه درامر شهادت امام، منصور دست داشته جاي شکي براي ما نيست، زيرا که خود بارها گفته بود که او چون استخواني درگلويم گير کرده است.
شايد منصور جداً وقلباً دوست نداشت امام رابکشد ولي چه مي توان کرد که مقام است وسلطنت، پست است وموقعيت. مگر هرکسي ميتواند ازآن بگذرد؟ امرشهادت او را توسط منصور، برخي چون ابوزهره انکار کرد ه اند، بدليل ابراز تأسف منصور ازمرگ او وهم گفته اند که اين امر خلاف تحکيم پايه هاي حکومت او بود. ديگران هم همين افکار راداشته اند ويا برخي ديگر ازآن به ترديد ياد کرده اند. ولي باتوجه به سابقه برخورد واحضار وتهديد منصور، وبا توجه به اعمال زمامداران پس از او معلوم مي شود بني عباس چون بني اميه درخط امام کشي بودند وآنها شش تن ازامامان ما را مسموم کرده اند. آري او پس از قتل امام ابراز تأسف هم کرد وآن مصلحتي بود.

ارسال شده در اهلبیت, دسته‌بندی نشده, صفحه اصلی | پاسخ دهید:

گزارش شب قدر

همزمان با شب‌های قدر، مساجد و مراکز فرهنگی در شهر های مختلف اروپا برنامه‌هایی را با حضور چهره‌های روحانی و مداحان ا هلبیت تدارک دید بودند که در این میان مرکز فرهنگی ایمان در هلند در ۸ شب محافل با شکوهی را برنامه ریزی کرده بود .
گزارش حاکی از این است که دراین شب ها مراسم شب قدر با تلاوت آیات قرآن کریم اغاز گردید سپس زیارت امین الله توسط سید مصطفی علوی قراٰت شد سپس روزه داران به سخنان حجت الاسلام و المسلمين مبیین گوش دادند ایشان در مورد ‍ فضیلت شب قدر و شحصیت حضرت علی ع و اخلاق در خانواده سخنانی را ایراد کردند . و بعد از صرف افطار مراسم قرآن سر گرفتن و دعای پر فیض جوشن کبیر توسط مداح اهلبیت سید رضا حسینی اجرا شد. همچنان در شب ۲۷ مراسم شب انس با قرآن با حضور قاریان بین المللی ونونهالان و نوجوانان بر کزار شد با اینکه محفل تا ساعت ۱ شب ادامه یافت همچنان شرکت کننده گان با شور و شعف تکبیر گویان بر نامه را تعقیب کردند .

ارسال شده در دسته‌بندی نشده, صفحه اصلی | پاسخ دهید:

شب قدر

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ * وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ * لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ *

تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ * سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ * . (1)

ما اين قرآن عظيم الشأن را (كه رحمت واسع و حكمت جامع است) در شب قدر نازل كرديم و چه تو را به عظمت اين شب قدر آگاه تواند كرد, شب قدر (به مقام و مرتبه) از هزار ماه بهتر و بالاتر است در اين شب فرشتگان و روح (جبرئيل) به اذن خدا (بر مقام ولايت نبى و امام عصر (عج) از هر فرمان (و دستور الهى و سرنوشت مقدرات خلق را) نازل مى‌گردانند, اين شب, رحمت و سلامت و تهنيت است تا صبحگاه (شهود) ((شب قدر)) يا ((ليلة القدر)) مشهورترين نام اين شب است. مفسران درباره اين‌كه چرا اين شب را ((شب قدر)) گفته اند و ((قدر)) به چه معناست, سه معنا را انتخاب كرده اند:
قدر= شرف و منزلت

((مرحوم طبرسى)) گويد: ((از آن رو به اين شب, قدر گفته اند كه داراى شرف و پايه اى بلند و شانى عظيم است. مثل اين‌كه گويند: مرد داراى قدر; يعنى داراى شرف و منزلت. چنان چه قرآن مى فرمايد: ((و ما قدروا الله حق قدره)), يعنى عظمت و شان خدا را آن گونه كه بايد به جا نياوردند. ((ابوبكر وراق)) گويد: ((لان من لم يكن ذا قدر اذا احياها صار ذاقدر)); آن شب را, قدر ناميدند, از اين رو كه انسان‌ها با زنده داشتن آن به قدر و منزلت مى‌رسند. ديگران نيز گفته اند: شب قدر است, زيرا كارهاى خدايى را در آن شب پاداشى بزرگ و گران سنگ است. گروهى ديگر نيز گفته اند: شب قدر است, چون كتابى گرانبها بر پيامبرى بلند مرتبه و گرامى, براى امتى بلند پايه با دستان فرشته اى گرانقدر نازل شده است.(2) در قدر و منزلت شب قدر همين بس كه سوره مباركه (قدر) در شأن آن نازل شده است.

قدر= تنگى و ضيق

يكى از معانى (قدر) ضيق و تنگى است.

اين شب را از آن رو (قدر) گفته اند كه زمين به واسطه كثرت فرود فرشتگان در آن شب, تنگ مى شود. زمين در اين شب, سرشار از فرشتگانى است كه تا سپيده دم, هم صدا با زمينيان به احياى آن شب مى پردازند و به وظايف خويش مى رسند. در اين زمينه قرآن كريم مى فرمايد: (تنزل الملائكه و الروح فيها باذن ربهم من كل امر).

قدر= تقدير و اندازه گيرى

بسيارى از دانشمندان اين معنا را پذيرفته اند; چون در اين شب, همه چيز اندازه گيرى مى شود, به آن شب قدر گفته مى شود. از جمله مقدرات اين شب, سرنوشت افراد, جامعه, حوادث و پيش آمدها, مانند جنگ, زلزله, پيروزى, شكست, سعادت و شقاوت و… است. در اين شب, سرنوشت افراد و جوامع و هر آن‌چه با سرنوشت انسان ها ارتباط دارد, بر اساس حكمت و مصلحت رقم مى خورد. (در او تقدير و تفصيل كنند; هر كار كه مشحون به حكمت است, نقص را بر او راه نبود و هر چه در آن سال خواهد بود از آجال و اقسام, در اين شب تقدير كنند). (3)

از حضرت امام رضا (ع), روايت شده است كه:

(… يقدر فيها ما يكون فى السنه من خير او شر اومضره او منفعه او رزق او اجل و لذلك سميت ليلة القدر) (4); اين شب را ليلة القدر ناميده اند, چون آن‌چه مربوط به سال است, از قبيل خوبى, بدى, زيان, سود,روزى (معيشت) و مرگ و ولادت در آن شب اندازه گيرى مى شود.

امام صادق (ع), خطاب به (ابوبصير) فرمودند:

(يا ابا محمد, يكتب وفد الحاجه فى ليلة القدر و المنايا والبلايا و الارزاق و ما يكون الى مثلها فى قابل فاطلبها فى احدى وثلاث); اى ابو محمد, در شب قدر حاجيان مشخص شده و پيشامدها و مرگ‌ها و روزى‌ها و آن‌چه مربوط به آن سال است تا سال آينده (شب قدر ديگر) رقم مى‌خورد; پس آن را در شب بيست و يكم و بيست سوم ماه جستجو كن البته اين‌كه خداوند بر پايه حكمت و مصلحت, تقدير امور مى فرمايد, به شايستگى و ظرفيت و حال افراد و جوامع بستگى دارد.

قدر, باران رحمتى است كه در جويبار هر فرد و هر جمع به اندازه او جارى است. شخصيت افراد به گونه‌اى شكل گرفته كه بعضى از آنان توان پذيرش جريان رودى وسيع از رحمت و بركت قدر را دارند و برخى ديگر, زمينه كمترى براى جذب رحمت و عنايت دارند; برخى, هيچ گونه آمادگى ندارند تا آن‌جا كه زمينه وجودشان چون سنگى سخت و نفوذناپذير است. حقيقت شب قدر از نوع حقايق قرآنى است و همان طور كه قرآن شفا و درمان است, شب قدر نيز اين گونه است: (و ننزل من القرآن ما هو شفا و رحمه للمومنين و لا يزيد الظالمين الا خسارا). (5) قرآن غذاى سالم روح انسان‌هاست. اين غذاى دلپذير براى روان سالم لذت بخش است. اما اگر كسى بيمار باشد, نه تنها از اين سفره رنگين دلپذير و غذاى شفابخش بهره‌اى نمى‌برد, بلكه براى او مايه آزردگى است. از اين رو, در قسمت دوم, آيه كريمه مى فرمايد: و همين قرآن براى ستمكاران مايه تباهى و زيان است. گفتيم كه در شب قدر سرنوشت انسان‌ها بر اساس حكمت و مصلحت رقم مى خورد. بى‌گمان, اين تصميم‌گيرى درباره آينده اشخاص و امت‌ها با گذشته آنان پيوند خورده است, اما اين‌كه در اين شب چگونه تصميم گيرى و تقدير مى‌شود و چه مراحلى پشت سر گذاشته مى‌شود و نقش عنصر انتخاب چيست.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده, صفحه اصلی | پاسخ دهید:

توصیه های سلامتی در ماه رمضان


برنامه غذایی ما در ماه مبارک رمضان نباید نسبت به قبل بسیار تغییر کند و در صورت امکان باید ساده باشد. همچنین باید طوری تنظیم شود که بر روی وزن طبیعی تأثیر زیادی نداشته باشد. با توجه به ساعات طولانی گرسنگی در روز ، باید غذاهایی را مصرف کنیم که به کندی و دیر هضم می شوند مثل غذاهای حاوی فیبر زیاد. غذاهای دیرهضم معمولاً ۸ ساعت در دستگاه گوارش می مانند، در حالیکه غذاهای زود هضم فقط ۳ تا ۴ ساعت در معده باقی می مانند و فرد خیلی زود احساس گرسنگی خواهد کرد.
غذاهای دیر هضم عبارتند از : حبوبات و غلات مثل جو ، گندم ، جو دوسر ، لوبیا ، عدس ، آرد سبوس دار ،‌ برنج با پوست و غیره ( که کربوهیدرات های پیچیده نامیده می شوند ) .
غذاهای زود هضم عبارتند از : غذاهایی که حاوی قند ، آرد سفید و غیره هستند ( که به این گروه کربوهیدرات های تصفیه شده گفته می شود ).
غذاهای حاوی فیبر غذایی عبارتند از : غذاهای حاوی سبوس ، گندم سبوس دار ، غلات و حبوبات ، انواع سبزی ها مانند لوبیای سبز ، نخود ، ‌ذرت ،‌ اسفناج ، برگ چغندر ، میوه های با پوست ، میوه خشک شده مثل کشته، انجیر ،‌ آلو خشک ، بادام و غیره .
غذاهای مصرفی باید در حالت تعادل با یکدیگر باشند و از همه گروه های غذایی مثل میوه، سبزیجات ،‌گوشت و مرغ و ماهی ، نان و غلات و گروه شیر و لبنیات باید در برنامه غذایی ما وجود داشته باشد .
غذاهای سرخ شده باید به مقدار کم مصرف شوند، زیرا باعث عدم هضم ، سوزش سردل و اختلال در وزن مناسب می شوند .

از چه غذاهایی پرهیز کنیم ؟

۱ – غذاهای سرخ کردنی و چرب
۲- غذاهای حاوی قند زیاد
۳ – خوردن غذای زیاد بخصوص هنگام سحر
۴ – خوردن چای زیاد هنگام سحر. چای باعث افزایش ادرار شده و از این طریق نمک های معدنی که در طول روز بدن به آنها نیاز دارد، دفع می شوند .
۵ – سیگرت : اگر شما نمی توانید کشیدن سیگرت را یک دفعه قطع کنید از هفته های قبل از ماه رمضان مصرف آن را به تدریج کاهش دهید.

چه غذاهایی را مصرف کنیم ؟

۱-مصرف کربوهیدرات های مرکب در سحر که مدت طولانی تری هضم می شوند و باعث می شوند که کمتر گرسنه شوید .
۲- حلیم یک منبع عالی پروتئین بوده و از غذاهائی است که دیر هضم می شود .
۳ – خرما منبع عالی قند ، ‌فیبر ، کربوهیدرات ، پتاسیم و منیزیم می باشد .
۴ – مغز بادام غنی از املاح خصوصا کلسیم و فیبر می باشد .
۵ – موز منبع غنی پتاسیم ، منیزیم و کربوهیدرات می باشد .
۶- مصرف زیاد آب یا آب میوه در فاصله بین افطار و زمان خواب باعث تأمین آب مورد نیاز بدن می شود .

ارسال شده در دسته‌بندی نشده, صفحه اصلی | پاسخ دهید:

صدقه‏

عن ابى عبد الله عليه السلام:

من تصدق فى شهر رمضان بصدقة صرف الله عنه سبعين نوعا من البلاء. (7)

ترجمه:

هر كس در ماه رمضان صدقه‏ بدهد خداوند هفتاد نوع بلا را از او دو مى‏كند.

ارسال شده در صفحه اصلی | پاسخ دهید:

افطارى و صدقه دادن

الحديث:

قال الباقر (عليه السلام)

يا سدير، هل تدرى اى ليال هذه؟ فقال له نعم. جعلت فداك ان هذه ليالى شهر رمضان فما ذاك؟ فقال له اتقدر على ان تعتق كل ليلة من هذه الليالى عشر رقاب من ولد اسمعيل؟ فقال له سدير بابى انت و امى لا يبلغ مالى ذاك، فما زال ينقص حتى بلغ به رقبة واحدة فى كل ذلك يقول: «لا اقدر عليه فقال له: افما تقدر ان تفطر فى كل ليلة رجلا مسلما؟ فقال له: بلى و عشرة فقال له (عليه السلام):

فذاك الذى اردت يا سدير، ان افطارك اخاك المسلم يعدل عتق رقبة من ولد اسماعيل عليه السلام. (6)

ترجمه:

اى سدير! آيا مى‏دانى چه شبهايى است اين شبها؟ سدير گفت:

بلى فدايت گردم اين شبها شبهاى ماه رمضان است، مگر اين شبها چگونه است؟ امام (عليه السلام) فرمودند: آيا قدرت دارى هر شب از اين شبها ده بنده از فرزندان اسماعيل (ع) را آزاد كنى؟ پس سدير عرض كرد: پدر و مادرم به فدايت، ثروتم كفاف نمى‏دهد، پس امام پيوسته تعداد بنده‏ها را كم كرد، تا رسيد به يكى در تمام اين ماه، سدير گفت: قدرت ندارم پس امام(ع) به او فرمود: آيا قدرت ندارى هر شب يك مسلمان روزه‏دارى را افطار دهى؟ سدير عرض كرد: بلى تا ده نفر را هم مى‏توانم افطارى بدهم، پس امام به او فرمود:

اى سدير همان است كه اراده كردى يعنى با افطارى دادن ده روزه‏دار به ثواب عتق و آزاد كردن ده بنده از اولاد اسماعيل (ع) نايل مى‏گردى.

توضيح:

خداوند انسان روزه‏دار را بر آنچه انفاق مى‏كند در خوردنيها و آشاميدنيها محاسبه نمى‏كند ولى در اين امر «اسراف‏» نشود.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده, صفحه اصلی | پاسخ دهید:

احكام روزه مسافر

مسأله 1684 ـ مسافرى كه بايد نمازهاى چهار ركعتى را در سفر دو ركعت بخواند ، نبايد روزه بگيرد . و مسافرى كه نمازش را تمام مى‏خواند مثل كسى كه شغلش مسافرت ، يا سفر او سفر معصيت است ، بايد در سفر روزه بگيرد .
مسأله 1685 ـ مسافرت در ماه رمضان اشكال ندارد ، ولى براى فرار از روزه مسافرت مكروه است . و همچنين است مطلق سفر در ماه رمضان مگر اينكه براى حج يا عمره يا به جهت ضرورتى باشد .
مسأله 1686 ـ اگر غير روزه رمضان روزه معيّن ديگرى بر انسان واجب باشد ، چنانچه به اجاره يا مانند آن واجب شده باشد ، يا روز سوم از روزهاى اعتكاف باشد ، نمى‏تواند در آن روز مسافرت كند ، و اگر در سفر باشد چنانچه ممكن است بايد قصد كند كه ده روز در جائى بماند و آن روز را روزه بگيرد ؛ ولى اگر روزه آن روز به نذر واجب شده باشد ظاهر آن است كه سفر در آن روز جايز است و قصد اقامت واجب نيست ، هر چند بهتر آن است كه تا ناچار نشود مسافرت نكند و اگر در سفر است قصد اقامت نمايد . ولى اگر به قسم يا عهد واجب شده باشد ـ بنابر احتياط واجب ـ مسافرت نرود و اگر در سفر بود قصد اقامت كند .
مسأله 1687 ـ اگر نذر كند روزه مستحبى بگيرد و روز آن را معيّن نكند ، نمى‏تواند آن را در سفر بجا آورد ، ولى چنانچه نذر كند كه روز معيّنى را در سفر روزه بگيرد ، بايد آن را در سفر بجا آورد . و نيز اگر نذر كند روز معيّنى را چه مسافر باشد يا نباشد ، روزه بگيرد ، بايد آن روز را اگر چه مسافر باشد روزه بگيرد .
مسأله 1688 ـ مسافر مى‏تواند براى خواستن حاجت سه روز در مدينه طيّبه روزه مستحبى بگيرد ، و احوط اين است كه آن سه روز روزهاى چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه باشد .
مسأله 1689 ـ كسى كه نمى‏داند روزه مسافر باطل است ، اگر در سفر روزه بگيرد و در بين روز مسأله را بفهمد ، روزه‏اش باطل مى‏شود و اگر تا مغرب نفهمد ، روزه‏اش صحيح است .
مسأله 1690 ـ اگر فراموش كند كه مسافر است ، يا فراموش كند كه روزه مسافر باطل مى‏باشد و در سفر روزه بگيرد ، روزه او ـ بنابر احتياط ـ باطل است .
مسأله 1691 ـ اگر روزه‏دار بعد از ظهر مسافرت نمايد ، بايد ـ بنابر احتياط ـ روزه خود را تمام كند ، و در اين صورت قضاى آن لازم نيست ، و اگر پيش از ظهر مسافرت كند ، ـ بنابر احتياط واجب ـ نمى‏تواند آن روز را روزه بگيرد ، خصوصاً اگر از شب نيّت سفر داشته باشد . ولى در هر صورت نبايد پيش از رسيدن به حدّ ترخّص چيزى را كه روزه را باطل مى‏كند انجام دهد ، و گر نه كفاره بر او واجب مى‏شود .
مسأله 1692 ـ اگر مسافر در ماه رمضان چه آنكه قبل از فجر در سفر بوده و چه آنكه روزه بوده و سفر نمايد ، چنانچه پيش از ظهر به وطنش برسد ، يا به جائى برسد كه مى‏خواهد ده روز در آنجا بماند ، چنانچه كارى كه روزه را باطل مى‏كند انجام نداده ـ بنابر احتياط ـ بايد آن روز روزه را بگيرد و در اين صورت قضا ندارد . و اگر انجام داده ، روزه آن روز بر او واجب نيست و بايد آن را قضا كند .
مسأله 1693 ـ اگر مسافر بعد از ظهر به وطنش برسد ، يا به جائى برسد كه مى‏خواهد ده روز در آن جا بماند ـ بنابر احتياط ـ روزه‏اش باطل است ، و بايد آن را قضا كند .
مسأله 1694 ـ مسافر و كسى كه از روزه گرفتن عذر دارد ، مكروه است در روزه ماه رمضان جماع نمايد ، و در خوردن و آشاميدن كاملاً خود را سير كند .

كسانى كه روزه بر آنها واجب نيست

مسأله 1695 ـ كسى كه بواسطه پيرى نمى‏تواند روزه بگيرد يا براى او مشقّت دارد ، روزه بر او واجب نيست ، ولى در صورت دوم بايد براى هر روز يك مُد طعام ـ گندم يا جو ، يا نان و مانند اينها ـ به فقير بدهد .
مسأله 1696 ـ كسى كه بواسطه پيرى روزه نگرفته ، اگر بعد از ماه رمضان بتواند روزه بگيرد ، احتياط مستحب آن است كه قضاى روزه‏هائى را كه نگرفته است بجا آورد.
مسأله 1697 ـ اگر انسان مرضى دارد كه زياد تشنه مى‏شود و نمى‏تواند تشنگى را تحمل كند يا براى او مشقّت دارد ، روزه بر او واجب نيست ، ولى در صورت دوم بايد براى هر روز يك مُد طعام به فقير بدهد ، و چنانچه بعد بتواند روزه بگيرد ، واجب نيست قضا نمايد .
مسأله 1698 ـ زنى كه زائيدن او نزديك است و روزه براى خودش يا حملش ضرر دارد ، روزه بر او واجب نيست ، و بايد براى هر روز يك مُد طعام به فقير بدهد . و در هر دو صورت روزه‏هائى را كه نگرفته بايد قضا نمايد .
مسأله 1699 ـ زنى كه بچّه شير مى‏دهد و شير او كم است ـ چه مادر بچّه ، يا دايه او باشد ، يا بى اجرت شير دهد ، اگر روزه براى خودش يا بچّه‏اى كه شير مى‏دهد ضرر دارد ـ روزه بر او واجب نيست و بايد براى هر روز يك مُد طعام به فقير بدهد ؛ و در هر دو صورت روزه‏هائى را كه نگرفته بايد قضا نمايد ، ولى ـ بنابر احتياط واجب ـ اين حكم اختصاص به موردى دارد كه شير دادن بچه منحصر به همين راه باشد ، و امّا اگر راه ديگرى براى شير دادن بچه باشد ـ مثلاً چند زن در شير دادن او شركت كنند ، يا از شير دادن با شيشه وپستانك كمك بگيرد ـ ثبوت اين حكم محل اشكال است .

ارسال شده در دسته‌بندی نشده, صفحه اصلی | پاسخ دهید:

مرکزفرهنگی ایمان با برگذاری شب های قدر انس با قرآن ختم قرآن و سخنرانی آماده پذیرایی شما مومنین است .

ماه رمضان ماه خداوند، ماه نزول قرآن و از شریف‌ترین ماه‌های سال است. در این ماه درهای آسمان و بهشت گشوده و درهای جهنم بسته می‌شود، و عبادت در یکی از شب‌های آن ( شب قدر ) بهتر از عبادت هزار ماه است.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خطبه شعبانیه خود درباره فضیلت و عظمت ماه رمضان فرموده است: «ای بندگان خدا! ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش به سوی شما روی آورده است؛ ماهی که نزد خداوند بهترین ماه‌ها است؛ روزهایش بهترین روزها، شب‌هایش بهترین شب‌ها و ساعاتش بهترین ساعات است.
بر مهمانی خداوند فرا خوانده شدید و از جمله اهل کرامت قرار گرفتید. در این ماه، نفس‌های شما تسبیح، خواب شما عبادت، عمل‌هایتان مقبول و دعاهایتان مستجاب است.
پس با نیت‌ای درست و دلی پاکیزه،‌ پروردگارتان را بخوانید تا شما را برای روزه داشتن و تلاوت قرآن توفیق دهد. بدبخت کسی است که از آمرزش خدا در این ماه عظیم محروم گردد. با گرسنگی و تشنگی در این ماه، به یاد گرسنگی و تشنگی قیامت باشید.»

آن گاه پیامبر اکرم وظیفه روزه‌داران را برشمرد و از صدقه بر فقیران، احترام به سالخوردگان، ترحم به کودکان، صله ارحام، حفظ زبان و چشم و گوش از حرام، مهربانی به یتیمان و نیز عبادت و سجده های طولانی، نماز، توبه، صلوات، تلاوت قرآن و فضیلت اطعام در این ماه سخن گفت.
مومنین خداجو بیایید تا در این ماه ضیافت الهی در کنار هم به عبادت بپردازیم و از فیوضات این ماه باعظمت بهره ببریم.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده, صفحه اصلی | پاسخ دهید: